کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

خوردنیهای کیان

پسری همه آدمها سلیقه غذایی دارند که با بقیه متفاوته ولی تو هم مثل مامانی و بابایی عاشق چیزهای شیرینی و مامانی خیلی حواسشو جمع میکنه که تو زیادی شیرینی نخوری ولی چکار کنیم پسری منم دوست دارم . خیلی سخته مقید بودن به تمام اصول تغذیه ای برای تو. من سعی میکنم چیزهای مفید و مغذی ر ا توی برنامه غذاییت حتما جا بدم و خیالم از اون نظر راحته ولی خب چیزهای بد هم یواشکی می خوریم. کیان عاشق شکلاتی. مخصوصا شکلات کاکائویی. وقتی پسر خوبی باشی یک کیت کت جایزه میگیری. انواع شکلاتهای کیندر را هم دوست داری. کیان کیت کت میخوره و مامانش هم برای لباسش جیغ میزنه و اون میخنده. یکبار اب پرتقال سن ایچ با نی خوردی و خیلی دوست داری. میریم سوپر خودت میری دم یخچ...
20 آذر 1391

شیطنتهای کیان بین 15 تا 16 ماهگی

پسری دیگه مثل آب خوردن از مبل و میز و صندلی بالا میری. هنوز نقطه غیر قابل دسترس تخت خودته. خیلی دلت می خواد از نرده هاش بری بالا ولی خب نمیشه. و لذت بخشترینش صندلی میز آرایش مامان که به اینجا ختم میشه: دیگه توی کشوهای مامان هیچی سر جاش نیست. همه چیز درهمه! اینم قبلا ماشین لباسشویی بود حالا خودت قضاوت کن با روروئک میرفتی و بلندگو ها را از روی پایه هاشون میکشیدی پایین. بابا مجید هم پایه ها را جمع کرد و بلندگو ها را گذاشت روی زمین. اینم جای جدید برای قایم کردن وسایل کوچولو. کیان اون چیه دستت پنبه از کجا اوردی از اینجا: اینم یک روزی میز جلوی مبلهای هال بوده: پسری همه سعیم را کردم که مادر دموکر...
20 آذر 1391

کیان 15 ماهه شد!

کیان گلم راستشو بخوای امروز که دارم خاطرات ١٥ ماهگی شما را مینویسم تو دقیقا ١٦ ماهه شدی . مامانی داره خاطرات این یک ماهت را از روی دفتر خاطراتت مینویسه. یکماه نتونستم بیام وبلاگت میدونی چرا؟ کوچولوی مامان دقیقا بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا تو ١٥ ماهه شدی و مامانی نشست تا وبلاگت را برات بنویسه و هی گشت و گشت و دید اثری از فولدر عکسهامون نیست. و یادش اومد که بابا مجید تو این تعطیلات تصمیم گرفته بود یکم به سیستم برسه و برای همین ویندوز را عوض کرده بود و حالا هیچ کدوم عکسها نبود. رفتم بابایی را آوردم و اونم چک کرد و گفت همش رفته.....و مامان... .احساس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه. خیلی غصه خوردم و حتی شب تا صبح نخوابیدم. بابایی...
7 آذر 1391

تاسوعا و نذری مادر بزرگ

پسر کوچولوی مامان، مادر بزرگ برای سلامتی خانوادش نذر داره که هر سال تاسوعا شله زرد درست کنه. کم کم که به تعداد خانواده اضافه میشه مقدار اش هم زیادتر میشه الان با مادر بزرگ و پدر بزرگ و دو تا عمو و زن عمو و مامان و بابا و تو پسمری ٩ نفریم. و تقریبا دو تا دیگ شله زرد میپزیم. کم کم نوه های بعدی هم میاند و باز هم بیشتر میشه. هورا.... غیر از اینکه روز تاسوعاست و برای ما مسلمونها روز شادی نیست ولی چون همه از صبح تا شب خونه مادر بزرگ جمعیم خوش میگذره. پارسال هم عکسهاتو گذاشتم و فکر میکردم امسال چقدر محافظت از تو پسر شیطون سخته ولی اصلا اینطوری نبود. تو مفهوم داغ را خیلی خوب میدونی و برای همین به محض اینکه رفتیم توی حیاط و رفتی به سمت دیگها ماما...
6 آذر 1391

دکوراسیون جدید

پسری بعد از ١٥ ماه که دکور اتاقت ثابت مونده بود مامانی تصمیم گرفت اتاقت را یک خونه تکونی اساسی بکنه و برای همین یک روز صبح که بیدار شدی شروع کرد و تو هم خیلی خیلی دوست داشتی و هی از لای تخت و کمد فرار میکردی. با اینکه آقای نصاب گفته بود که هر وقت خواستیم تختت را جابجا کنیم باید تخت نوزاد را از توی نوجوان در بیاریم و خلاصه بازش کنیم و جابجا کنیم ولی مامانی جابجا کرد و ظاهرا که فعلا اتفاقی نیفتاده حالا ممکنه شب که بخوابی یک دفعه تختت از هم جدا بشه. مدل قبلی اتاقت را بیشتر دوست داشتم ولی حالا یکم جا بازتر شده و فضای اتاقت برای بازی بیشتر شده. البته کریرت را هم با موتورت (چون هنوز بلد نبودی سوار بشی و داشتی چراغهاشو می کندی) بردیم خون...
5 آذر 1391

چی بگم؟

  دیگه به اتاق خودت قانع نیستی مادر. به کشوهای ما چکار داری؟ اینم آشپزخونه مامان. چرا بسته های ماکارانی را تو بسته بندیهای محکمتر درست نمی کنند؟ اینم کلم قرمز دزدیده شده از توی یخچال. مامان! چیزی گفتی؟ نه! ...
24 آبان 1391

دنیای این روزهای من

پسری این روزها مامانی این شکلیه: باورت نمیشه؟ خودم هم باورم نمیشه مامان. قبل از به دنیا اومدن تو نصف قابلیتهام هم کشف نشده بود ولی حالا.... اول از همه از تو نگهداری میکنم که تازگی خیلی سخت شده. با همه چیز کار داری و خواب هم که توی مرامت نیست. هر روز یک عالمه سوال جدید میاد تو ذهنم برای تربیت تو که باید دست به دامن کتابها بشم! نمیشه غذا نخوریم که! دوست دارم دسرهای جدید درست کنم و غذاهای خوب بپزم. ارتباطم را با دوستهام هم نمی خوام از دست بدم که! خرید خونه هم که مال مامانه. با هم میریم خرید و تو دیگه عاشق این چرخهای توی فروشگاهها شدی و حالا یک دونه شیر هم بخوام باید با چرخ بریم بیاریم. ورزش هم می خوام بکنم. دیگه داره اضافه وزن...
20 آبان 1391