کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و فارغ التحصیلی

خیلی واژه خنده داریه برای پسر فسقلی من...ولی در مهد کودکها مرسومه ظاهرا. مهد کودکتون براتون جشن فارغ التحصیلی گرفت روز شنبه 9 خرداد 1394. لباسهای تی تیش پوشیدید و همگی رفتید مهد کودک و شعر و بازی و کلی هم بهتون خوش گذشته بود. خانم عکاس هم اومده بود و کلی عکس ازتون گرفته بود.  کتابهایی هم که در طول سال کار کرده بودید بهمون دادند و البته که مدرک فارغ التحصیلی و کارنامه.. این مدرک فارغ التحصیلیتون با یه عالمه ستاره  این کتابهایی که تو این یکسال تحصیلی باهاتون کار کرده بودند  اینم دفتر کاردستی و آثار هنری شما در این یکسال اینم اولین کارنامت  خسته نباشی پسرم از یک سال تحصیل علم و دانش....
10 خرداد 1394

عکس....

این پیشی کوچولوی منه... پارسال یکبار تو نمایشگاه کودک خواستم رو صورتت نقاشی بکشم..دوست نداشتی و فرار کردی..ولی اینبار رفتیم رستوران به قول تو مرغ بخوریم که یه خانم کوچولوها را نقاشی میکرد و گفتی میخوام...فکر کردم بازم فرار کنی ولی دوست داشتی و شدی یه پیشوی بامزه. عکستم گرفتی و قاب کردی و گذاشتی تو اتاقت.هرکس میاد خونمون نشونش میدی و میگی ببین من پیشو شدم...خیلی هم تعصب داری به قابت که سر جاش باشه. از اینکار خوشت اومده و هرجا بریم اثری از نقاشی روی صورت باشه خودتو لوس میکنی و نقاشی میشی  یکی نیست بگه مامان مجبوری شب 12 بخوابی و صبح 6 بیدار بشی...خب بخواب تو تختت که این حال و روزت نباشه این صبح زوده...از ت...
25 ارديبهشت 1394

روز معلم

پارسال روز معلم انجمن مربیان مهدتون زحمت کشیدند و خودشون برای مربیهاتون هدیه تهیه کردند و از ما فقط هزینشو گرفتند ولی نمیدونم امسال چه مشکلی بود که دیگه کسی کاری انجام نداد و برای همین مامان تصمیم گرفت خودمون برای خاله هات هدیه بگیریم...یه عالمه فکر کردم و تصمیم گرفتم و عوض کردم و اینم نتیجه نهایی: دادیم اسم خاله ها را هم روی کارتهات زدند.خودم که دوستشون داشتم امیدوارم اونها هم دوستشون داشته باشند. بهت کارتها را نشون دادم و گفتم اینها را برای خاله زهرا و خاله نوشین خریدیم..گفتی گل هم باشه. خاله نوشین گفته برام گل بخرید. گفتم باشه. صبح خوابالو رفتیم با هم گل فروشی...منو کشتی از بس رفتی و اومدی و همه گلها را بو کردی و د...
13 ارديبهشت 1394

عکس...تولد بابا مجید

عاشق این عکسهای دو نفری تو با بابا مجیدم تو روز تولدش...یه حس خوبی بهم میده..نمیدونم اسمش چیه...یه لذت شیرین...برات میذارم و هر سال زیاد و زیادتر میشه...تا وقتی بزرگ بشی و خودت مدیریت وبلاگ خودت را انجام بدی... کیان و بابا مجید (کیان سه سال و 7 ماه 21 روز) کیان و بابا مجید (کیان 2 سال و 7 ماه و 21 روز) کیان و بابا مجید (کیان 1 سال و 7 ماه و 21 روز) کیان و بابا مجید (کیان 7 ماه و 21 روز)   تولد قبلی بابا هم کیان در هفته 19 بارداری..تو دل مامان مهسا.... عکسش موجوده...مشکل حجابی داره نمیشه بزارم.... پسری دلم میخواد این پست ط.لانی و طولانی تر بشه و بنویسم ...کیان و بابا مجید ...کیان...
30 فروردين 1394

تولد بابا مجید

امسال تولد بابا مجید جمعه بود و ما براش شب تولدش یه تولد کوچولو با خانواده سه نفرمون گرفتیم.... داری شمعها را مرتب میکنی و با دقت میچینی رو جعبه کیک بابا عصبانی هم میشی که چرا بهم میریزند... شمعها را خودت چیدی و یکم آستینت هم تو کیک رفت و حالا هم خودت باید شمعها را روشن کنی..کسی هم حق نداره کمک کنه... عاشق این عکسم...چون هر سال یکیش را دارم..بهم حس خوب میده.... تو یه پست همشو پشت سر هم برات میذارم... روز اصلی تولد بابا رفتیم باغ دوست بابا و دوباره براش تولد گرفتیم.... خیلی خیلی هم خوش گذشت... اینم شما مشغول خوردن طالبی شتری... خیلی هم خوشت اومد و دوست داشتی و خوردی.... نوش جان ماما...
29 فروردين 1394

کیان و پیشی خونه

کیان خوبم، تو هم مثل مامان عاشق پیشویی...ملوس دوست داشتنی من که تقریبا شده عروسک تو و با هم دیگه دعوامون میشه سر اینکه پیشی منه یا پیشی تو...پیشی های توی بالکن هم هر روز باید بهشون غذا بدی. وگرنه منو میکشی که پیشی اومده گشنشه. چون این پیشی ها آزادند و همه جا میرند ما اجازه نمیدیم بیان تو خونمون ولی تو با ما فرق داری. حالا من یکم انعطاف پذیریم به خاطر عشقم به گربه بیشتره ولی بابا مجید اصلا و ابدا...ولی تو شیطون بعضی وقتها میری عمدا در بالکن را باز میزاری و میای...بعدم یواشکی کشیک میدی ببینی کی پیشوها میاند تو خونه.... یه روز من و تو با هم تو خونه بودیم...دیدم صدات نمیاد از آشپزخونه اومدم بیرون و هرچی صدات کردم جواب ندادی. یکم گشتم اناقها ر...
22 فروردين 1394

پسری و آزمایش خون

پسر مامان بعد از تعطیلات نورزو خاله بزرگ مامان منیژه که خیلی هم خانم محترم و مهربونی بود از دنیا رفت...و ما تو مراسمهاش شرکت کردیم. تو تعطیلات عید یکبار که من داشتم نازت میکردم یه موی سفید بین موهات دیدم و سکته کردم...به هرکس گفتم گفت وای تو چه مامان حساسی هستی...یه موی سفید که مهم نیست.گفتم نمیشه..همین یک دونه هم دلیل داره. و تو مراسمها به پسرخالم نشونت دادم و اون گفت احتمالا کمبود آهن داره و باید آهن بهش بدی. سکته کردم دوباره...بردمت پیش دکترت و برات آزمایش خون نوشت. یه روز مرخصی گرفتم و از صبح که بیدار شدی برات گفتم که باید بریم آزمایش خون بدیم. و جوابشو ببریم برای خانم دکتر و تو هم گوش میدادی و تکرار میکردی. رفتیم آزمایش دادی. خیلی نج...
21 فروردين 1394