کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

سیزده بدر 94

عزیز مامان...امسال سیزده بدر بر خلاف سالهای قبل نرفتیم باغ مامان شمسی و تصمیم گرفتیم بریم سمت غرب اصفهان.بابا مجید برامون هماهنگ کرد بریم محوطه سد. خاله های مامان هم همراهمون اومدند و همگی یه روز خیلی خوب را به یاد گذشته ها که میرفتیم گذروندیم. به تو هم خیلی خیلی خوش گذشت. پسر مامان داره از بالای پل زیر پاهاشو نگاه میکنه و در ضمن کشمش هم میخوره.     به چی نگاه میکنی شیطون مامان؟   دنبال سنگ میگردی بندازی تو اب ..اگه چند روز مونده بودیم جا ساحل و دریاچه عوض میشد.   دنبال بزرگترین سنگ ممکن میگردی.     به کسی نگو که چه شیطنت هایی که نکردی سیزده بدر ...
20 فروردين 1394

کیان و عید دیدنی

پسر خوبم امسال به خاطر شما و اینکه یک کوچولو شیطونی و مامان اصلا دلش نمیخواد مجبور بشه به خاطر وسایل و خونه بقیه شما رو دعوا کنه. برای همین با بابا مجید تصمیم گرفتیم عید دیدنی مختصر و مفید انجام بدیم. فقط دیدن خانواده درجه یک و تمام. بقیه تعطیلات را با همدیگه تفریح و استراحت کردیم و واقعا عالی بود. تو هم از اینکه مامان و بابا تمام وقت پیشتند خیلی خوشحال بودی و آروم.   عروسک خرگوشتو بغلت گرفتی و در اولین فرصت وسط سفره هفت سین مامان منیژه گذاشتی..کسی هم اجازه نداره برش داره..متوجه شدی  بعد کم کم به سمت کاسه های اجیل کج شدی و البته تو از کل آجیل فقط بادوم هندی دوست داری و تمام. هرچه کردم این چند سال تو مغزیجات بخور...
5 فروردين 1394

نوروز 94

پسر خوبم این چهارمین نوروزی بود که تو پیش ما هستی و خانواده سه نفری ما به استقبال بهار رفت...امسال ولی اولین سالی بود که کاملا مفهوم عید را درک کردی و چیدن سفره هفت سین و عید دیدنی و تعطیلات و همه را کاملا متوجه بودی و ازش لذت میبردی. چند روز قبل از عید هم مهدکودک مراسم نوروز براتون گرفت و سفره هفت سین و حاجی فیروز و بعدش هی تو خونه راه میرفتی و میگفتی " حاجی فیروزه سالی یه روزه." دقیقا هم با لهجه خود حاجی فیروز..تو زودتر از من فهمیدی امسال سال گوسفنده و به من گفتی. روزی هم که برای خرید وسایل هفت سین رفتیم یه گوسفند خریدی برای هفت سینت.    اینم عکس مهد کودک پسری با حاجی فیروز و هفت سین 1394 بقیه عکسهاتو میزا...
1 فروردين 1394

مسافرت یزد

پسری مامان آخرین هفته سال 93 بابا مجید برای یه کار اداری باید میرفت یزد و پیشنهاد داد که من و شما هم همراهش بریم. ما هم که همیشه آماده سفر. به عمو هادی که میشه پسر عموی بابا هم پیشنهاد داد و اونم همراهمون اومد. سفر کوتاهی بود ولی برای تو تجربه خوبی بود. شروع همه سفرهای ما با یه رختخواب پهن شده عقب ماشین شروع میشه و یه پسر خوابالو توش بعد پسرک کم کم حرکت میکنه و به اینجا نقل مگان میده..اصلا هم قضیه خطرناک بودن براش مهم نیست که نیست. و البته که بابامجید و عمو هم کم از شیطنت ندارند و یاد ایام میکنند که خودشون چقدر آتیش سوزوندند. یکم که میگذره موشمون گشنش میشه و میاد سراغ کولی تغذیه اش خیلی هم از دیدن تغذیه هایی ک...
28 اسفند 1393

تولد پارسا

امسال هم مثل سالهای قبل خاله مهلا دوست مامان مهسا تولد پسر گلش را که چهارم فروردینه اواخر اسفند گرفت و من و شما هم رفتیم تولد. خیلی هم خوش گذشت. اولش که شما متعجب از شیطنت و جیغ کشیدنهای پسرهای دبستانی بودی و از دور نگاهشون میکردی ولی کم کم خودت هم شروع کردی به شیطنت و بود بدو کردن.  این کیک تولد پارسا که عمه پارسا براش درست کرده بود و تقریبا همه این نوشته که با خمیر فندانت بود را خوردی و خیلی هم دوست داشتی. کیان چطوری وقتی همه اینطوری تو زمین و هوا معلقند تو صاف نشستی؟   و همچنان جدی و مصمم در مورد کادوها ولی نتونستی مقاومت کنی ها کاش من میدونستم تو فکرت چی میگذره...با اینهمه دقت...اینقدر...
25 اسفند 1393

پسرک و خرید اسپری

پسر مامان...با هم رفته بودیم مغازه برای خرید و یهو برق گرفتت که مامان من اسپری تام و جری میخوام....برام بخر...حالا هنوز کلی از عطرت مونده و دیگه نمیزنی و میگی نمیخوام ولی چون دیده بودی بابا زیر بغلاش اسپری میزنه و این اسپری هم عکس تام و جری داشت گفتی میخوام....مامانم که نه تو دهنش نیست.... حالا خریدنش یک طرف و یاد دادن به تو که تو چشمای خودت و بقیه اسپری نکنی یه طرف دیگه..... کیان در حال اموزش اسپری زدن..اخه هم حتما باید زیر بغل بزنه..نمیشه که یه کاریش شبیه باباش نباشه. با لباس نشد..داره با زیرپوش امتحان میکنه اول باید نگاه کنم سوراخ اسپری را پیدا کنم.... بعدم با هیجان پیس کنم زیر بغلم....   &nbs...
20 اسفند 1393

کیان و خانه تکانی اخر سال

پسری در کنار همه شیطنت ها و بهم ریختگیهات ولی به شدت اماده کمک کردن به مامانی و کمک میکنی. تو خونه تکونی هم سنگ تمام گذاشتی    مامانی لطفا بزرگ شدی لوس نشو و به همسرت هم در کارهای خونه همینطور کمک کن...افرین پسر گلم...ابروی منو نبری بگه چه پسر لوس و تنبلی تربیت کردما چیدمانم برام کردی. دیگه من اصلا غصه دارم....کار دارم؟     ...
20 اسفند 1393