کیان و برف بازی
پسری مامان متاسفانه شهر ما در تمام پاییز و زمستان امسال نه برفی داشت و نه بارونی...داریم کاملا خشک میشیم...تا نزدیک ترین شهرهای اطرافمون برف و بارون میاد و اینجا هیچ...از بس عقده برف و برف بازی پیدا کردیم به بابا مجید گفتیم ما را ببره پیست برف بازی... اینم شما و پارسا در لحظه ای که رسیدیم به ویلا و هنوز حتی کامل پیاده هم نشده بودیم... برف ندیدگی در ما بیداد میکند ابهت برف واقعا ادم را میگیره... واقعا زیباست و البته سرد.... اینم کیان با تویوپ بزرگ ترا...با ایکه یه تویوپ کوچولو هم برای تو و پارسا گرفتیم ولی ترجیح میدادی با این بازی کنی اینم تویوپ خودت که بابا چند بار بردت تا پایین اینم مو...
نویسنده :
مهسا
9:41
افتتاح مترو اصفهان
پسر مامان مترو اصفهان بعد از فکر کنم ده سال عملیات و یه بیست سال حرف زدن دربارش..بالاخره یه خطش در پاییز 94 افتتاح شد. خب ازا ونجائی که مامان خودش همونجا کار میکنه در اولین روزهای افتتاح پسر گلشو با خودش برد که مترو سوار بشه. چندتا هدف همزمان داشتم. هم اینکه تو مترو سوار بشی و هم خودم ذوق کنم و سوار بشم. درسته که من سالهاست بزرگ شدم ولی کودک درونم سرجاشه و داره با تو از اول زندگی را دوره میکنه. یه عالمه هیجان داشتی از اینکه داری میری با پله ها زیر زمین کیان در ایستگاه مترو منتظر مترو مترو اومد و کیان با هیجان همراه با ترس بررسیش کرد ترس تو صورتت کاملا معلومه...با احتیاط هم میرفتی طرفش..داخل تونل هم برات یه عالمه عل...
نویسنده :
مهسا
9:42
علائم راهنمایی رانندگی
پسری مامان داریم با مدیگه علائم راهنمایی رانندگی یاد میگیریم. البته که چه مشکلاتی هم داریم ...من دارم رانندگی میکنم مثلا با سرعت 70 تا و تو میگی این تابلو یعنی چی مامان و قطعا از لحظه دیدن تو تا گفتن این جمله با سرعت من و توانایی من در برگردوندن سرم و دیدن تابلو...به هیچ کجا نمیرسه و از تابلو رد شدیم. بعد من میگم ندیدم مامان و تو عصبانی میشی و اخم و قهر و ...که چرا همون موقع که گفتم ندیدی؟ و این قصه هر روز تکرار میشه.خب من نمیتونم واقعا هم رانندگی کنم هم تمام علامتهای گوشه خیابون و اتوبان را چک کنم که....یک مفر به داد من برسه... و خدا نکنه که با وجود شما اقا پلیش تو ماشین کوچکترین خلافی صورت بگیره. که ابرو و حیثیت برای ادم نمیذا...
نویسنده :
مهسا
9:22
تعطیلات آخر تابستون
بابا مجید چون مهربونه و دلش همیشه برای پسر کوچولو که باید بره مهد میسوزه گفت که از 15 شهریور شما بری در تعطیلات تابستانه. صبر کردیم تا کلاس سفال و ژیمناستیکت تمام بشه و تعطیل شدی. دو هفته تفریح و عشق و حال و خوشگذرونی در خانه مامان بزرگها...روزهای اولش خیلی خوشحال بودی ولی کم کم دلتنگ مهد شدی و هی سوال میکردی کی میرم مهد؟ چندتا دیگه...میشه برم مهد دوباره تعطیلات بشه...و سوالهای خنده دار این مدلی.... یکی از جمعه های تعطیلاتت رفتیم باغ انگوری. پارسال خیلی بامزه راه میرفتی و انگور میخوردی ولی امسال همش به شیطنت و بالا رفتن از در و دیوار گذشت و انگور نخوردی. فکر نکن داری انگور میخوری...یه گل افتابگردون بزرگ پیدا کردی و داشتی تخم...
نویسنده :
مهسا
15:25
مهراد
پسری مامان...میشینی درباره آیندت حرف میزنی و کلی منو میخندونی. میگی من بزرگ که بشم اسم پسرم مهراده. تو هم پیری چی میشی و مامان بزرگشی. بابا مجیدم پیری چی میشه و بابا بزرگشه. یه مامانم براش پیدا میکنم. خلاصه که اسم پسرت را انتخاب کردی "مهراد" حالا مهراد کیه؟ اسم یکی از همکلاسهای مهدته که به خوابالویی معروفه و هر روز که مامانش میارتش مهد خوابه و رو تشک میخوابه. بعضی روزها که شما هم خوابت میاد و میگی به خاله زهرا بگو کیان خوابه. تشک شما هم کنار تشک مهراد پهن میشه و شما کنارش میخوابی. البته خاله زهرا میگه شما نمیخوابی و وقتی صف صبحگاه تمام شد و خیالت راحت شد که نباید ورزش صبحگاه کنی و تو صف وایسی بلند میشی و میری تو کلاست ولی...
نویسنده :
مهسا
9:04
کیان و مهمونی خونه خاله فریبا
پسری مامان خاله فریبا دوست مامان مهسا تازه یه ماشین نو خریده و برای خرید ماشینش مهمونی گرفت و دعوتمون کرد خونشون. شما بعد از ظهر بر خلاف خیلی روزها یه خواب خوب رفتی و سرحال اماده برای مهمونی. چون چند روز قبلش تولدت بود و پاپیون زده بودی و بهت گفته بودم دوستان تولدت هم هستند گفتی پاپیون میخوام و منم اطاعت کردم...تو مسیر دوست مامان و پسرش آیدین که دوست شماست را هم سوار کردیم و عملا شیطنت شماها شروع شد. تمام طول مسیر تو و آیدین تا کمر از پنجره ماشین بیرون بودید و عملا ما رو سکته دادید تا رسیدیم خونه خاله و از بدو ورود نمیدونم چه اتفاقی افتاد که شروع کردید به دویدن بی وقفه. و حرفهای مامان هم هیچ اثری نداشت. و اینقدر ادامه دادی و دادی تا توی یکی ...
نویسنده :
مهسا
14:51







