کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

مامانها هم اشتباه میکنند.....

1391/12/1 16:54
نویسنده : مهسا
332 بازدید
اشتراک گذاری

پسری امروز یک عالمه خجالت کشیدم. چون اشتباه بزرگی کردم. میدونی تو عاشق کتابی و هر روز میری از داخل کتابات یکی را برمیداری و میاری تا برات بخونم. بگذریم که هر وقت مامان بشینه پای نت یا با تلفن حرف بزنه تو سریعا میری یک کتاب میاری چشمک ولی کلا اینکار را دوست داری و منم میشونمت کنارم و برات کتاب میخونم. تنها مشکل این بود که تو هر وقت می خواستی کتاب بیاری تمام کتابهای توی کتابخونه را میریختی بیرون و این یعنی من روزی ١٠ مرتبه باید کتابها را میذاشتم سر جاهاشون و هر دفعه هم برات کلی توضیح میدادم که پسر گلم همه کتابها را نریز بیرون. اونی که دوست داری را بیار تا برات بخونم.....تا امروز که داشتم اتاقت را مرتب میکردم و تو هم دور و برم میچرخیدی که رسیدم به کتابهایی که ریخته بودی زمین. از اونجایی که میگند نی نی گولوها کارها را با گفتن یاد نمیگیرند و تو عمل یاد میگیرند فکر کردم الان وقتشه که یادت بدم فقط اون کتابی که می خوای را برداری...صدات کردم و تو هم اومدی پیشم بهت گفتم پسری ببین مامان کتابی که می خوای اینطوری با انگشتت فقط اونو بردار و دستم را بردم طرف کتابخونه که دیدم ای وای من متفکر کتابهای تو که قطر میلیمتری داره. اصلا کناره نداره که تو بخوای از بیرون چیزی را تشخیص بدی...منم که مامانتم اگه یکیشونا بخوام باید کلشو بریزم بیرون تا از روش بفهمم چی به چیه...یک عالمه خجالت کشیدم.خجالت. پسری مامانی را ببخش که بهت غر میزد که کتابهاتو نریز بیرون....

از این ماه دیگه ناخنهای دست و پاتو با قیچی نمیگیرم. ناخن گیرت را در اوردیم و مثل یک پسر خوب میشینی توی دلم و من ناخنهاتو میگیرم.

 پسری قبلا میگفتند اگه بچه چیزی را به زور می خواد حواسشو پرت کنید یادش میره ولی ظاهرا فقط در مورد نسلهای قبل صادق بوده. ما که ندیدیم تو چیزی یادت بره.

از روز اولی که تونستی بری بالای صندلی میز ارایش مامان سایه های پودری مامان بهت چشمک زدند چشمکو چند بار هم برشون داشتی که به شدت دعوا شدی. مجبور شدم قایمشون کنم ته کشو.  یکروز که دوباره نه صدباره سر کشو مامان بودی کلی ناز کردی و گفتی آب! منم که غش بغلخودمو رسوندم به آشپزخونه تا برات آبی بیارم ولی وقتی برگشتم دیدم تو اصلا تشنت نبوده و یواشکی سایه ها را دیده بودی و این فقط یک کلک بود که منو بفرستی دنبال نخود سیاه.کلافه. دوباره ازت گرفتمشون و یک جای دیگه قایم کردم ولی دیروز وقتی داشتم ظرف میشستم یک لحظه احساس کردم خبری ازت نیست و نیمدی اویزون بشی که می خوام آب بازی کنم. فهمیدم مشغول خرابکاری شدی. اومدم دیدم بعلهگریه

میبینی مامان. حتی تو هوا هم پر بود . با اینکه تندی بردمت حمام ولی هنوز هم برق میزنی. و با اینکه کف خونه را با هزارتا چیز مختلف شستم ولی هنوزم کف پاهامون بنفش میشه.

اون شلوارتم که هیچ مدلی تمیز نشد و رفت سطل اشغال.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)