کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

عکس

    سلام!     یک روز سرد زمستونی و من دارم با مامانم میرم بیرون و شیطونیم گرفته         اینجا هم دنبال بارون میگردم و هی میگم مامان بارون خواست!!! پسری منم خواست ولی دست من وتو نیست....       بابایی داره فیلم میبینه . منم اینطوری مبهوت تلویزیون. یکم ترس هم اخر نگاهم هست     اینم ذوق سرشار به خاطر درست شدن خونه!     دارم کارتون میبینم ولی اونکه دستمه چه ربطی داره خیلی معلوم نیست.     مامانم بدون اجازه و نظر سنجی از من غذا گذاشته برام بپزه...من از اینا می خواستم خودم رفتم از ...
15 دی 1392

سال نو میلادی

      پسری مامان سال ٢٠١٣ رفت و سال ٢٠١٤ شروع شد. امیدوارم امسال برای همه مردم دنیا سال خوبی باشه . مهم نیست که کجای این زمین بزرگ زندگی میکنی و  دینت چیه و از چه فرهنگ و اعتقاداتی پیروی میکنی. حداقل تنها آرزوی مشترک بین آدمها صلح و ارامشه. هر کس که باشی و هر آرزویی که داشته باشی تا صلح و آرامش نباشه هیچ کدوم از رویاهات به حقیقت تبدیل نمیشه. پس اول سال میلادی برای همه ارزوی صلح میکنیم. شب سال نو رفتیم خیابون خاقانی و مامانی خواست که ازت عکسهای خوشگل بگیره ولی همه جا خیلی شلوغ بود و تاریک و ...خلاصه که عکسها در بدترین کیفیت ممکنه گرفته شدند و فقط برای یادگاری برات میزارم.      ...
15 دی 1392

24 ساعت وحشتناک

پسر مامان الان دقیقا معنی وحشتناک را نمیدونم شاید چیزی فراتر از این کلمه باید بگم و شاید هم یکم مهربان تر..... البته قیافه منو ببینی میگی چه مامان مهربونی و عجیبه که ایندفعه بر خلاف همیشه که همه میگفتند نی نی دوساله و پسر همینه...هیچ کس ازت طرفداری نکرد و عوضش همه به عقل مامانت شک کردند...در کمال خونسردی من در 24 ساعت اینقدر خرابکاری کردی که دیگه زن عمو با حوصله هم گفت من بودم میزدمش! ولی من فقط بهت خندیدم .دیگه انگار تمام توانم برای جدی بودن و دعوا کردن هم از بین رفت.نمیدونم چه اتفاقی برات افتاد که بی وقفه شروع کردی به خرابکاری. معمولا هفته ای یکی از این شاهکارها داشتی ولی دیگه نه با این سرعت و جدیت.... طبق عادت همیشگیت رفتی سراغ م...
12 دی 1392

کیان 28 ماهه شد!

پسر نازنین من در اولین ماه زمستان 92 شما 28 ماهه شدی. کیان در 28 ماهگی: وزن : 15:5 و قد : 96 سانت. -خودش عاشق وزن کردن خودشه. میره وزنه اتاقش را میاره و میزاره کنار وزنه ما و به زور میگه مامان بیا یا بابا بیا...ما باید بریم رو وزنه خودمون و بخونیم و بعد اون بره و ما باید کلی تعریف کنیم که افرین غذا خوردی بزرگ شدی. خودش هی میگه" من غذا خورد دست زنگ رسید بوزورگ!!!" ما هم باید بگیم اره عزیزم. -جملاتش دیگه تقریبا کامل شده.و جملات 4 تا 5 کلمه ای میسازه. -هنوز برای خواب پوشک داریم. از بس که شب تا صبح بیدار میشه و دوباره می خوابه. عجله ای هم نداریم فعلا هوا سرده باشه تا عید..... - تو هال پشت میز نشسته بابا مجید زنگ میزنه. دا...
12 دی 1392

اسباب بازی جدید کیان

پسری فکر کردی بابا مجید دوباره برات اسباب بازی خریده؟ اشتباه کردی . این بیچاره دستگاه بخور سرد جدیدته. دستگاه بخور سرد قبلیت یکدفعه از کار افتاد و دیگه بخور نداد. بردمش تعمیرگاه گفت که درست نمیشه و باید یک جدید بخرم. از اونجایی که بینی کوچولوی تو به شدت حساسه و اگه تو زمستون دستگاه بخور نداشته باشی بینیت میگیره زود رفتم و یک نو برات خریدم. فقط یادم نبود که تا پارسال تختت نوزاد نوجوان بود و میذاشتم بالای تخت و تو هم کاری باهاش نداشتی. البته یکبار اومدی بری سراغش گیر افتادی. یادته. عکسشم تو وبلاگت هست...دیگه بی خیالش شدی ولی امسال مگه بی خیال میشی. تختت دیگه نوجوانه و پا تختیها پایین و تو همش سراغ دستگاه بخوریتی. خاموش میکنی، روشن میکنی، زیاد...
11 دی 1392

دنیای این روزای کیان

عزیزم دنبال پرژه مشارکت همچنان شما داری با من آشپزی میکنی. و من هیچ وقت نمیدونستم غذا پختن میتونه اینقدر هم سخت بشه. مامانی جرات نداره یکدونه چیز هم تنهایی بریزه تو غذا که دیگه طوفان به پا میشه.....هی میگه من خواست من خواست     عاشق شکستن تخم مرغی و حتما باید غذا تخم مرغ داشته باشه. البته نداشته باشه هم تو میشکنی   هم زدن هم که جای خود داره     تازه ذوق هم داره     تازه لباسهاشم اتو میکنه. فقطهمبا اتو خودش قبول داره. به یکی هم راضی نمیشه.کلی لباس باید بیاریم و ببریم     پاهای مامانشم لاک میزنه.رنگارنگ.اگه پاک کنی هم کلی ناراحت میشه  ...
8 دی 1392

کیان و دوست دخترش

من که مادر سخت گیری نیستم و به نظر هم نمیاد که بابا مجید زیاد سخت گیر باشه. اگه اینطور بود که پسری از حالا دوست دخمر نداشت.   بزار ببینم انگار بهم زنگ زده   یعنی چه!! چرا پس برنمیداره؟     یه اس.ام .اس بدم ببینم کجاست بر نمیداره!     حرف نزنید انگار داره میگیره!!!     سلام عزیزم..خوبی؟ ...
8 دی 1392

اسباب بازیها

کوچولو که بودم عاشق کارتونهایی بودم که اجسام جون داشتند و حرف میزدند و وقتی صاحبشون می اومددوباره تبدیل به وسیله های ساده میشدند. الان وارد اتاق تو که میشم احساس میکنم همه چیز جون داره و احساس و بعضی وقتها فکر میکنم چقدر دلشون می خواد خودشون را از دست تو قایم کنند. موقع بازی کردنت که میشه میری تو اتاقت و چرخ میزنی و بعد با یکی از اسباب بازیهات میای بیرون و واقعا خدا دیگه به اون رحم کنه.  هیچ وقت هم پشت سر هم با وسایل تکراری نمیای. چند روز پیش رفتی تو اتاقت و برای اولین بار صندلی بادی خرگوشی را بعد از ٢ سال و چند ماه که گوشه اتاقت بود و نیم نگاهی هم بهش نمیکردی اوردی بیرون و...الان دیگه سوراخ شده و فقط صندلی پایینش بادمیشه...اینطور...
7 دی 1392

اخرین روزهای 28 ماهگی

    پسر خوبم پاییز اروم اروم رفت و جای خودش را به زمستون داد. سومین زمستون تو! به خاطر عمو بهرام مراسم شب یلدا که قرار بود خونه مامان جون باشه برگزار نشد و چون شب یلدا تولد بابابزرگ هم هست من وشما و بابا مجید رفتیم یک سر خونه بابابزرگ. امیدوارم سال بعد تو زندگیمون پر از اتفاقهای خوب باشه و شب یلدا خوبی داشته باشیم.   دیماه که شروع میشه من همه حواسم میره به کریسمس و درخت کرسمس و رنگهای شاد و دونه های برف و کاجهای تزیین شده. و چقدر خوشحالم که تو شهری زندگی میکنیم که محله ای ارمنی نشین داره و ما میتونیم اینها را ببینیم. پارسال موقع کریسمس بردمت خاقانی و جلفا و کلی عکس با درخت کریسمس گرفتی. البته با موبایل خاله و قس...
7 دی 1392

ینگ

ینگ همون رنگ خودمونه که مامان مهسا اگه میدونست یکبار خریدنش از اون مسافرت یکروزه باعث میشه که هفته ای دو بسته بخره هرگز دفعه اول انجامش نمیداد. بعضی وقتها فکر میکنم نسل  ما که خبری از شکوفایی استعداد و  باز شدن مغز و پرورش هر دو نیمکره مغز و ارتقائ اعتماد به نفس و ...خلاصه پدر و مادر بیچاره شدگی نبود خیلی هم بد نشدیم. میترسم شماها بعدا چیزهای عجیب غریبی از کار در بیاین. فعلا که ما در خدمتیم و شما هم تا میتونی استفاده کن! حافظه  خوبی هم داری که در این راه به شدت کمکت میکنه. تا رنگمون تمام میشه دم اولین کتاب فروشی "مامان ینگ نیست!!!!" و دوباره و دوباره.......میریم داخل مغازه..."سلام" "آقا ینگ دایی" یعنی با این مدل گفتنت مغازه ...
3 دی 1392