کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تولد مامان مهسا

عشق تولد و کیک و شمع و فوت ..... خیلی وقته کسی تو فامیل ما اجازه ارزو کردن و فوت کردن شمعهای تولدش را نداشته. منم قطعا مثل بقیه. امیدوارم آرزوهای عجیب غریب به جای من نکرده باشی! اینم عکسهای تو فسقلی تو تولد مامان. ببین چقدر بلا شدی     چون تولد بابا مجید و مامان مهسا نزدیک به همه از بعد از تولد من هر دفعه میای میپرسی تولد من نشده؟ من کی تولد بگیرم و شمع فوت کنم؟ مامانی باید سه ماه دیگه صبر کنی..... ...
10 خرداد 1393

کیان و اسباب بازی

پسری بابا مجید عاشق اینه که برای شما اسباب بازی بخره. با تمام مخالفتها و یکم راحتتر جیغ جیغ کردنهای من بازم به کارش ادامه میده. شاید فکر کنی من مامان بد جنسیم که نمیذارم بابایی برات اسباب بازی بخره ولی واقعا اینطور نیست مامان. دیگه اتاقت جا نداره و وقتی هر اسباب بازی تازگی و جذابیتش برای تو فقط چند روزه چرا باید اینهمه اسباب بازی بخریم؟  ولی چکار کنم که بابا مجید عاشق اون برق چشماته موقع خرید اسباب بازی. و شایدم شیرین زبونیت باعث میشه که حرف شما را بیشتر از من گوش بده. اومدی خونه با یه تفنگ گنده میگم این چیه ؟   میگی توفنگ بوزورگ! میگم بابا چرا بازم اسباب بازی؟ میگه رفتی بهش گفتی بابا میشه اینو برای من بخری؟ بابا هم گفت...
1 خرداد 1393

پسری عاشقتم.....

پسری شیطون مامان عاشقته همیشه حتی وقتی خوشحال از در حمام میای بیرون و جعبه پنکیک نویی که چند روزه خریدم را نشونم میدی و میگی بیا مامان برات شستمش! حتی وقتی میای به مامان میگی بیا ببین خرسم سیبیل داره و من میفهمم که سیبیلاشو با رژ لبهای من کشیدی حتی وقتی احساس میکنم بوی پودر بچه میاد و چند ثانیه بعدش این صحنه را میبینم حتی وقتی هنوز موتورت را تمیز نکردم این بلا را سر میز تلویزیون و  کف خونمون میاری بعدم اینطوری با پاهای پودریت فرار یکنی عاشقتم حتی وقتی با لاک تمام سرویس خوابتو نقاشی میکنی.... حتی وقتی این بلا را سر خودت و دستات و لباسات و رژ گونه عزیز من میاری   حتی و...
10 ارديبهشت 1393

تولد بابا مجید

تولد بابا مجید اخرین روزهای فروردینه و همیشه یه عالمه کارو فکر هست که باید انجام بدیم تا تولد خوبی داشته باشه و خوشحال بشه و امسال هم چون تولدش شب جمعه بود مامان مهسا تصمیم گرفت یه تولد سوپرایزی براش بگیره و خوشحالش کنه. البته واقعا سخت بود چون تا شب قبلش نباید میفهمید و روزش هم مامان مهسا تا ظهر سر کار بود. و قسمت بدشم این بود که بعد از تولدش گفت که با اینکه کلی حواسمو جمع کردم که نفهمه رفته سر فریزر و دیده بوده که چند مدل بستنی خریدم و فهمیده بوده. خیط شدم ولی هدف مهمه مامان تو هم یادت باشه اگه هر کسی خواست سوپرایزت کنه اگه فهمیدی هم بهش نگی! اینا سیاستهاییه که هیچ مردی بلد نیست ولی من یاد تو میدم! تو عاشق تولدی و کیک تولد و فوت کردن...
3 ارديبهشت 1393

کیان و مهد کودک

ا ز 16 فروردین که مامان مهسا می خواست بره سرکار شما باید میرفتید مهد کودک و برای همین از لحظه برگشتمون از مسافرت تمام فکر و کار مامان مهسا شده بود تحقیق در مورد مهد کودکهای نزدیک که البته هم به ما نزدیک باشه و هم به مامان منیژه و هم مامان شمسی. تمیزم باشه. خوبم باشه و هزار تا فکر دیگه که تو سر یک مامانه که قراره برای اولین بار پسر کوچولوی حساسش را بزاره مهد کودک. نتیجه همه این فکرا و رفت و اومدها و البته پرسیدن از دوستهای خوب مامان مهسا شد مهد شایان! شنبه 16 فروردین من و تو و بابا مجید رفتیم مهد و تو اینقدر ذوق کردی که اصلا اهمیت ندادی ما داریم میریم. فقط می خواستی هر چه سریعتر از پله ها بری بالا و ببینی اینجا چه خبره! قرارمون...
1 ارديبهشت 1393

سفرنامه عید

پسر مامان امسال تعطیلات عید رفتیم بیرجند. بیرجند رفتنمون قصش طولانیه. 13 سال پیش که مامان مهسا دانشجوی لیسانس بود یه دوست صمیمی پیدا کرد. خیلی بامعرفت که برای عقد مامان و بابا هم اومد شهر ما. دوست مامان ساکن مشهد بود و بعد از ازدواجش به خاطر همسر مهربونش ساکن بیرجند شد. سالی یکبار را همیشه بهمون سر میزدند و ما به خاطر شما که تو دل مامانی بودی و بعدم کوچولو بودی نتونسته بودیم این چند سال بهشون سر بزنیم و خیلی شرمندشون بودیم تا عید امسال که دیگه گفتند اگه نیاین ناراحت میشیم و کاملا هم حق داشتند. روز دوم فروردین رفتیم و هشت روزی پیششون بودیم. واقعا هم خوش گذشت. متاسفانه اصفهان بیرجند هواپیما نداره و چون جاده ظولانی بود و خطرناک و شما هم ...
31 فروردين 1393

نوروز 93

اندر احوالات عید.... چند روز مونده به عید بهت گفتم باید اتاقتو تمیز کنیم .خونمونا تمیز کنیم تا عید بیاد و اینطوری بود که بیچاره شدم. تصوری از عید نداشتی و فکر کردی عید یه نفره که قراره بیاد خونمون. هی رفتی و اومدی گفتی عید نیمده! عید کی میاد؟ عید بگو بیاد و ....اینطوری بود که مامان مهسا عصبانی میشد و می خواست موهای سرشو دونه دونه بکنه.برات توضیح دادم که عید کسی نیست و نمیاد. ما داریم میریم پیشواز عید که بدتر شد و شروع کردی به بهانه گیری و گریه و زاری که بریم عید!!! ترجیح دادم دیگه چیزی ندونی. اصلا چه معنی میده بچه دو سال و نیمه همه چیزو بدونه! رفتیم با همدیگه گل بخریم و تو از بین همه گلها پامچال زرد انتخاب کردی و گفتی اینو می خوام....
30 فروردين 1393

تقویم 93

این تقویم تک برگ پسری بلای مامان         تقویم سال 93 کیان موشه مامان   ...
27 اسفند 1392

آخرین پارک گردی سال 92

پسری مامان، روزهای اخر سال و مامان با هزار تا کار عقب مونده و تو هم شیطون تر از قبل و صد البته که بی خواب تر. دیگه هیچ دلیلی برای خواب بعد از ظهر هم نداری و مامان مجبور میشه بعضی روزها که دیگه غیر قابل کنترل میشی مامان بعد از ظهر میبرتت پارک تا کلی انرژی مصرف کنی و خیلی خوب هم جواب میده. دو ساعت بازی تو پارک واقعا خستت میکنه و موقع برگشت نزدیک دو ساعت می خوابی. تو پارک هم همیشه اتفاقهای جدید می افته و تو رو خوشحال و هیجان زده میکنه.. خیلی عادت نداری به صورت دسته ای و با کل بچه ها بازی کنی ولی همیشه میگردی و یک نی نی دیگه پیدا میکنی و شروع میکنی دونفره بازی کردن. و صد البته که هر چقدر هم بازی کنی، بیرون اومدنمون از پارک با گریست. انواع خو...
26 اسفند 1392

روزهای اخر سال

پسری مامان سال 92 داره تمام میشه و اخرین روزهای سال همیشه روزهای دوست داشتنی برای من بوده. همه در تلاشند. همه یه جورایی خستند ولی امیدوار. و من این امید و انتظار برای بهار را دوست دارم. خونه هایی که یا پرده ندارند یا یک عالمه فرش و پادری بهشون اویزونه، ادمهایی که دارند شیشه پاک میکنند.ادمهایی که خرید می کنند. بچه هایی که غر میزنند.تمیزکارهایی که ناز می کنند. مامانهایی که کلافند. همه را دوست دارم. برای رسیدن به یک لحظست. شاید اگه یکم عاقلانه فکر کنی یک دقیقه قبل و بعدش هیچ فرقی نداره ولی اینجا انگار دل ادمهاست که تصمیم میگیره. شب عید. روزهای اخر اسفند خیابونهای شلوغ برای من یاد اور یک واقعیته....زندگی هنوز جریان داره و ادمها هر چقدر دل مشغول ...
25 اسفند 1392