کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تولد پارسا

      کیان، پارسا و شنتیا کیان و پارسا پشت کیک تازه از راه رسیده کیان و کیک پارسا این کیک خوشگل تولد پارسا که شما عاشق مزه خمیر فندانت روش شدی و من خیلی حرص خوردم. رنگ و خاک قند و گلیسیرین.     کیان مامان تولد پارسا ، دوست عزیزت و شاید هم بشه گفت تنها دوستی که فعلا داری 4 فروردین بود و  خاله مهلا جشن تولدش را پنجشنبه 22 اسفند ماه براش گرفت و شما هم دعوت بودی. از صبح بهت گفتم تولد پارساست و کلی ذوق کردی و هی گفتی بادکنک دایه؟ شمع فوت کنم؟ و منم بهت خندیدم. تا عصر که با همدیگه رفتیم تولد. پارسا سه سال و نیم از تو بزرگتره و تولد شش سالگیشو گرفت. دوستهای مهد کو...
22 اسفند 1392

30 ماهگی

قیافه این شکلی مال وقتیه که مامان بهت میگه بخند!! کیان عزیزم 7 اسفند 30 ماهه شدی. یعنی دوسال و نیم تمام. دوست داشتم برای 30 ماهگیت مهمونی بگیرم. بهانه ای برای دور هم بودن ولی مامان بزرگ و بابا بزرگ رفتند مسافرت و عمو هم امتحان زبان داشت و برای همین کلا از فکرش اومدم بیرون. خودمون سه تایی برات جشن گرفتیم.       بقیه عکسات تو ادامه مطلبه......   عاشق این عکسم مامان انگار 30 ماه خستگی و بی خوابی و نگرانی و ....از تنم در اومد.     بعضی از عکسها بدون هیچ دلیلی قشنگند نمیدونم چرا هوس کرده بودی گلهاتو پرپر کنی.... پسری خودش داره شمعهاشو روشن میکنه   &nb...
11 اسفند 1392

اولین چرخ و فلک

پسر مامان تفاوت بزرگ دید من و بابا مجید نسبت به تو اینه که من بیشتر کارها را میگم زوده هنوز برای کیان و بابا مجید بیشتر کارها را میگه دیرم شده. اینطوریه که تو بیشتر اولینهای هیجان انگیز زندگی را با بابا تجربه میکنی. چرخ و فلک هم یکی از اوناست. هر وقت با همدیگه پارک میرفتیم من بهت میگفتم بزرگ که بشی میتونی سوار شی و تصورم 3 سالگی به بعد بود و فکر میکردم الان ازش میترسی ولی جمعه بابا مجید بردت پارک و وقتی برگشتید فهمیدم که اولین چرخ و فلک زندگیتو سوار شدی. اصلا هم بر خلاف تصور من نترسیدی و خیلی هم دوست داشتی. موقع پایین اومدن هم که تو دلت خالی میشده جیغ میزدی. یادمه کوچولو که بودم عاشق چرخ و فلک بودم مخصوصا اون وقتی که برعکس می تابید. و ...
11 اسفند 1392

دوری طولانی

پسر مامان بیشترین تعداد ساعتی که من و تو از همدیگه دور بودیم مال 9ماهگی شماست که مامان مهسا مریض شد و اینقدر حالش بد بود که نتونست از شما مواظبت کنه و رفتی خونه مامان جون. فکر کنم حدود 17-18 ساعت از همدیگه دور بودیم تا مامان مهسا بهتر شد و اومد پیشت. ولی ایندفعه از ساعت رد شد و به روز رسید. مامان مهسا با زن عمو رفتند مسافرت و شما پیش بابا مجید و مامان بزرگ و مامان جون موندی. خیلی هم عاشقتم که تو کل این 6 روز یکبار هم سراغ مامان مهسا را نگرفتی و آبرومو بردی. حالا عزیزم دلتم تنگ نشده بود یکبار اسممو می اوردی دلم نشکنه. ناراحت نباش. میدونم وقتی بازی و تفریح و خوشگذرونی باشه و تازه کسایی که عاشقتند و بهت نه نمیگند و سعی می کنند کاری کنند که ...
4 اسفند 1392

عکس ماه سی ام

  نمیدونم این چه کاریه؟ ولی دوست داری. کلا این صندلی را دوست داری. با خودت این طرف و اونطرف میبری و بعضی وقتها هم جاهای عجیب میشینی! و قطعا هم بعضی وقتها می افتی!       اخرش منو با این دستگاه بخور سکته میدی. ترسوندنت از برق هم هیچ فایده ای نداره. همونقدر که توضیحات منطقی  فایده ای نداشته. عاشق پریز و دوشاخ و رابط و .....     فکر میکنی چند درصد بچه های اصفهان تو لابی اصلی هتل کوثر این کار را کرده باشند؟     اینم کیان کوچولو تو کاپشن باباش     کیان با مهر آفرین دوست داشتنی دختر دوست دبستان و دبیرستان مامان مهسا. چقدر باور نکردنی و...
2 اسفند 1392

آخرین ماه سال

پسر خوبم. خیلی ناراحتم که این یکماه نتونستم  وبلاگت را به موقع بنویسم. امروز اومدم تا پستهای عقب موندتو بزارم. حالا فقط نمیدونم این یکماه را چطوری بنویسم؟ عکساشو کجا بزارم؟....از کجا شروع کنم...   یک دنیا هم ممنونم از دوستهای خوبم که این مدت نگران من و کیان شدند و برامون پیغامهای خوشگل گذاشتند.ببخشید که اینطوری شد....دیگه تکرار نمیشه.     اخرین ماه سال اومد و این یعنی فقط یکماه دیگه تا سال نو مونده.  و از همه مهمتر اینکه ٧ ام اسفند تو ٣٠ ماهه میشی.   کوچولوی من الان دیگه حرف زدنته که هر روز کامل و کامل تر میشه. حرفهای خنده دار میزنی که واقعا نمیدونم از کجا یاد میگیری. خیلی هم پر حر...
2 اسفند 1392

کیان 29 ماهه شد!

پسر مامان الان ١٤ روزه که وبلاگت را ننوشتم.دلیل اول و آخرشم اینه که حس نوشتن نداشتم.این منطقی ترین دلیلیه که وجود داره . تو این دو هفته شاید بیشتر از ده بار وبلاگت را باز کردم تا بنویسم ولی دوباره بستم و رفتم. انگار ذهنم جمع نمیشه. یک عالمه فکر که برای مغزم زیاده و یک عالمه تصمیمهای جدید که برای رد یاقبول هر کدوم باید چند تا سلول خاکستری را به کار گرفت. مراسم چهلم عمو بهرام هم بود و البته برنامه ریزی مسافرت زمستانه و ...خلاصش این شد که وبلاگ  ١٥ روز خاک خورد. البته عذاب وجدانش همیشه بود. تا حالا که ٢٩ ماهه شدی عزیزم. وزنت در ٢٩ ماهگی ١٦ کیلوئه. از نظر من که به شدت بد غذا و کم غذا شدی و نمیدونم اینهمه انرژی را از کجا آوردی ولی رو نم...
7 بهمن 1392

کیان و سوپر گردی

سوپر گردی جز لغاتیه که بعد ازا زدواج وارد لغت نامه مامان مهسا شده.همیشه به نظرم باید رفت تو سوپر و همه چیزهای لازم را برداشت و رفت صندوق و اومد بیرون....ولی بعد از اشنا شدن با بابا مجید فهمیدم که بعضیها مثل بابا سوپر رفتنشون یک جور دیگست.....میری سبد برمیداری و تمام قفسه ها را میگردی و هرچی که دلت خواست و هوس کردی و حتی شاید نمیدونستی چیه فقط از بسته بندیش خوشت اومد را برمیداری....خیلی خیلی کیف میده که این سبد تا سرش پر باشه و بعد میری صندوق...ممکنه از نیم ساعت تا حتی ٤٥ دقیقه هم طول بکشه. اونهایی هم که گفتند من تو ماشین میمونیم تو برو و بیا مشکل خودشونه....اینطوریه که دیگه منم دم سوپر پیاده میشم و البته که تو هم این بازی را از بابایی به ار...
22 دی 1392

کیان و اولین برف بازی

پسر مامان بعد از اون روز که یک کوچولو برف اومد و تمام شد ، دوشنبه صبح دوباره برف شروع  شد و اینبار ادامه داشت.شهرمون بی نظیر شد از زیبایی و من شما را بعد از ظهر بردم برف بازی. اول فقط ذوق کردی که تو برف راه بری و بعد یکم دست به برف زدی ولی وقتی اولین گوله برف را درست کردم و زدم بهت با تمام وجودت ذوق کردی. نمیدونستی این بازی را میشه با برف کرد و .....اینقدر دوست داشتی که بعد از یک ساعت با یک عالمه کلک و اخرش هم با گریه بردمت خونه. باور کن منم عاشق برف بازیم ولی دیگه یک نقطه خشک هم برات نمونده بود.رفتیم خونه و شب دوباره با بابا مجید رفتیم برف بازی. رسیدیم خونه از خستگی بر خلاف شبهای دیگه ساعت 11 غش کردی و تا 8 صبح هم بیدار نشدی.البته مام...
18 دی 1392

اولین برف زمستانه

پسر مامان صبح اولین روز سال ٢٠١٤ میلادی مامان از خواب که بیدار شد دید که داره برف میاد و کلی ذوق کرد و وقتی شما بیدار شدی بهت گفت کیان داره برف میاد! گفتی کوجاست؟؟   بردمت پشت پنجره اتاق خواب و کلی ذوق کردی و لی اونجا خطرناک بود و برای همین اوردمت  تو آشپزخونه. نشستی پشت پنجره و برف را تماشا کردی و کاری که خیلی دوست داشتی اینکه سرتو بالا بگیری و از زیر برفهایی که دارند میاند پایین را تماشا کنی.   همونجا صبحانه هم خوردی و از ذوق برف برای اولین بار یک صبحانه کامل خوردی. نوش جونت عزیزم. البته اینا همش قسمت خوب قصه بود و قسمت بدش وقتی بود که برف تمام شد. بی وقفه میگفتی " مامان من برف خواست" و هیچ منطق و دلیل و تو...
15 دی 1392