کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اخرین روزهای 23 ماهگی

ماه رمضان این دو سال برام یاد اور آخرین روزهای بارداری، ذوق به دنیا اومدن تو، استرس کارهای عقب مونده و هزار تا خاطره دیگست. کم کم داره فاصلش باتولدت زیاد و زیادتر میشه ولی هنوزم تو دلم یک حس خوب را به وجود میاره. وقتی همه دارند از تعطیلات عید فطرحرف میزنند و اینکه چند روزه و کدوم روزه من میرم به دو سال پیش و کلی برای خودم ذوق میکنم. فکر کنم هیچ کس خاطره های به این قشنگی که من از تعطیلات عید فطر دارم را نداشته باشه. خدا جونم ممنونم که در 29 رمضان این فرشته کوچولو و بامزه را به من عیدی دادی. پسری 9 روز دیگه دومین سالگرد تولد قمری تو میشه. بزرگ شدی. خیلی بزرگتر از اونی که من فکر میکردم و خیلی هم سریعتر. دلم برای تمام لحظه ...
7 مرداد 1392

تخت جدید کیان

پسرم بزرگ شدی جلوی چشمام و در کمال ناباوریم. جمعه یعنی ٢٨ تیرماه از بابا مجید خواستم که بیاد تشک تختت را در بیاره تا من تو تختت را تمیز کنم. بابا هم تشکت را که در اورد گفت چرا نرده هاشو باز نمیکنیم تا نوجوان بشه؟  منم این شکلی شدم . پیش خودم فکر میکردم وقتی بری پیش دبستانی باید تختت نوجوان بشه خب. گفتم کیان که نوجوان نیست؟! بابایی هم گفت تو که خیلی وقته دیگه نردشو نمیبری بالا! گفتم خب می افته پایین از تخت! اونم گفت لبه داره برای چی بیفته؟ منم تسلیم شدم و بابا مجید شروع کرد......٠ تخت نوزادیتو جمع کردیم و تخت نوجوان را گذاشتیم. اتاقت کوچولوتر شد چون پاتختیها هم بهش اضافه شد عوضش فضا کلی بازتر شد چون تختت ارتفاعش اومد پایین. من تا اخر...
1 مرداد 1392

کیان پر حرف

پسر مامان تو بر خلاف همه کارهات که خیلی زودتر از سنت انجام دادی تو حرف زدن تنبلی. البته حرف خیلی میزنی و یک لحظه هم تو بیداری اروم نیستی ولی به زبون خودت. من وبابایی خیلی ترجممون بهتر شده و دیگه هیچ کدوم از حرفهات نیست که نفهمیم ولی مامان تا کی می خوای خارجکی حرف بزنی؟ شب که بابا میاد تمام اتفاقات از صبح تا شب حتی اگه یک سوسک دیده باشی را تعریف میکنی. بعضی وقتها کلمون میره از بس حرف میزنی و من نمیدونم وقتی شروع کنی به زبون ما حرف بزنی بازم اینهمه حرف داری یعنی؟ یکم سخت میشه که! کوچولو که بودی عاشق تلفن و موبایل بودی همش تو دهنت بود و حالا هم یا لم میدی رو مبل و با تلفن حرف میزنی یا راه میری دور خونه و حرف میزنی و من میمیرم برا ژستت. ا...
1 مرداد 1392

کیان و شیطونیهاش

پسر کوچولوی مامان، شیطنتهای یک پسر کوچولوی 23 ماهه با حس کنجکاوی عجیب و غریب تو و  خونه کوچولوی ما باعث میشه که هر روز صحنه های خنده دار و بعضی وقتها وحشتناکی را ببینم. یک خونه وارونه که قبلا احساس میکردم فقط اگه یک جا زلزله بیاد ممکنه این شکلی بشه. ولی حالا روزی چند بار میبینمشون و  یادگرفتم که به جای اینکه عصبانی بشم فقط بخندم و بگم خدایا شکرت که سالمه و میتونه این کارها را بکنه. همه چیز را میشه دوباره خرید. دیوارها را میشه دوباره نقاشی کرد.مبلها را میشه عوض کرد. ظرفهای شکسته را میشه دوباره خرید. تازه بهتر هم هست همه چیز نو میشه.  تو سالم باش زندگی مامان را بهم بریز ولی مودبانه .   این یک تونله که با کوسنهای م...
31 تير 1392

کیان و مریضی بد.

پسر کوچولوی مامان پنجشنبه که رفتیم باغ دوست بابا تو برخلاف همیشه که تو هوای آزاد و باغ اشتهات خوب میشد هیچی نخوردی. فقط شیر خوردی و خوابیدی. جمعه هم دقیقا این اتفاق تکرارشد و تا یکشنبه تو زیاد چیزی نمیخوردی. صبحانه که فقط شیرو ناهار هم چند تا قاشق و عصرانه هم هیچی. شب هم دوباره فقط شیر. داشتم نگرانت میشدم و فکر میکردم چرا اینطوری شدی؟ دندون هم که دیگه نمی خوای در بیاری. که دوشنبه شب حالت بهم خورد. بابا اومد دنبالمون تا بریم کلینیک کودکان و تا اونجا دو بار دیگه هم حالت بد شد و دکتر تشخیص داد که ویروس جدید را گرفتی و دورشم یک هفتست که باید با استامینوفن و داروی ضد تهوع طی بشه. دکتر بی سوادی نبود ولی حرص مامان مهسا را در اورد. ساعت 10 شب با ی...
30 تير 1392

اولینها!

پسری وقتی ادم بزرگ میشه خیلی دلش می خواد بدونه بعضی از کارها را اولین بار کی انجام داده. البته بعضی وقتها هم از اینکه یک روزی شروع به انجام بعضی کارها کرده پشیمونه. خیلی مطمئن نیستم از این اولینهات خوشحال بشی ولی برات مینویسم تا بدونی این کارها را برای اولین بار با ذوق و شوق فراوون انجام دادی. پس بعدا برای انجامشون غر نزن باشه؟ چهارشنبه شب یعنی 19 تیر بابا مجید از سر کار برگشت و مامانی هم سطل آشغال را بهش داد تا ببره پایین. اتفاقا بعد از اینکه در سطل را بستم یکم آشغال جدید پیدا شد و منم تو یک پلاستیک کوچولوتر گذاشتم. شما هم تند تند پاشدی و کفشهاتو اوردی که پام کن و بعد هم پلاستیک کوچیکه را به صورت خود مختار برداشتی و دنبال بابا رفتی...
24 تير 1392

مصائب شیرین

وقتی تو خیابون رانندگی میکنیم یعنی چقدر به اطراف توجه میکنیم. حواسمون فقط به اینه که به مقصد برسیم یا یکم ادمهای دور و برمونم نگاه میکنیم و بعضی از ماشینها هم به شدت حواسمون را به خودشون جلب میکنند. هرکس مجذوب یک چیزی میشه ولی قطعا ماشینی با ویژگیهای این توجه همه یا حتی ناسزا های خیلیها را به خودش جلب میکنه. یک ماشین که داره جلومون میره و بعضی وقتها احساس میکنیم سرعتش یکنواخت نیست. یکم تند میره و چند لحظه بعدش یواش. کم کم برامون عجیب میشه که چرا روی خط مستقیم رانندگی نمیکنه. چرا یکم چپ و راست میشه؟ دقت میکنیم تا ببینیم رانندش چه شکلیه و برامون عجیبه که یک لحظه سر راننده را میبینیم و چند لحظه بعد دیگه نمی بینیم. انگار تا کمر خم شده و رفته ز...
22 تير 1392