کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

سالگرد ازدواج مامان و بابا

پسرگل مامان امروز نهمین سالگرد عروسی مامان و بابا توئه و اگه عصبانی نمیشی دومین سالگرد ختنه کردن تو!  حالا چرا ما شب سالگرد عروسیمون را برای ختنه کردن تو انتخاب کردیم دقیقا نمیدونم. عوضش باعث میشه هیچوقت یادمون نره. نه سال پیش اینموقع من و بابایی تو آتلیه بودیم و داشتیم عکس میگرفتیم و حالا من تو خونه دارم وبلاگ مینویسم، بابا مجید سر کاره وتو هم لالا! عجیبه ها! امسال بر خلاف هر سال و یا راحت تر بگم هر مناسبتی ترجیح دادم هیچ کاری نکنم. نه کیک خریدمو نه گل! چراشو نمیدونم .شاید می خوام ببینم اگه من نخرم کس دیگه ای میخره یا فقط برای خرید کردن من ذوق میکنند. از هر طرف که بهش نگاه کنی کار خوبی نمیکنم.حتی ته دلم هم راضی نیست ولی بعضی وق...
17 مهر 1392

دو سالگی و گرفتاریاش

اسم نی نی دوساله که میاد همه  اولین سوالشون اینه! از پوشک گرفتیش؟؟  و ادم دلش می خواد به همه بگه بچه خودمه به شما چه!!!!!دلم می خواد تا ٣ سالگی پوشکش کنم. مگه شماها پول پوشکش را میدید؟ انقدر رو اعصابت میرند و حرصت میدند و زورت میاد که میگی بزار بگیرمش. امتحان میکنم شاید جواب داد. و وقتی تو هفته اول پسر کوچولوتک لی باهات همکاری میکنه ذوق مرگ میشی و میگی خوب شد گفتنا. وگرنه بیخودی پوشکش میکردم.  این قصه ماست. هیچ انگیزه ای برای گرفتنت از پوشک نداشتم و به نظرم خیلی زود بود. وهر کسی را میدیدم که از تو بزرگتره و هنوز پوشک داره کلی به خودم روحیه میدادم ...از بس ازم پرسیدندگفتم بزار امتحان میکنم و هدفم این بود که جواب نده و ب...
14 مهر 1392

کیان و مداد شمعیهای جدیدش

کیان کوچولو  چند روز پیش بابا مجید وقتی از سر کار اومد یک بسته کوچولو و سبز بهت داد که توش ١٢ تا مداد شمعی رنگی بود. البته الان دیگه اسمشون عوض شده و بهشون میگند مداد روغنی!  احتمالا هدف نسل جدید اینه که اسم وسایل را عوض کنند تا ما بگیم این چی هست و اونا کلی برامون قیافه بگیرند و توضیح بدند.اونوقت ما بفهمیم همون مداد شمعی خودمونه. ما کوچولو بودیم یک مدل بیشتر نداشت اونم چینی بود و یک عالمه ادمهای  کوچولو داشتند رو برفها سورتمه سواری میکردند....  منم یک عکس دارم که نشستم و دارم باهاشون نقاشی میکشم. تو هم این هدیه کوچولو را  خیلی خیلی دوست داشتی و روزها کل نقاشی باهاشون میکشی.   رو تخت مامان ...
14 مهر 1392

من چی میخورم؟ چه مدلی!

 کوچولوی خونه ما، میخوام از خوردنت بگم که همیشه نصف انرژی و فکر مامان در طول روز متوجه این قسمت از زندگی توئه. نه فقط من تمام مامانهای دنیا که نی نی کوچولو دارند یک قسمتی از مغزشون پیوسته گرفتار اینه که نی نی گشنه نباشه و غذای خوب خورده باشه و.....و البته فکر کنم نصف مغز شماها هم درگیر اینه که چطوری از زیر غذا خوردن در برم! چطوری مامان را بپیچونم؟   صبح اول یک سری ساعت 7 بیدار میشی و معمولا از تختت میای بیرون. یک بالش هم بغلت میکنی و پتو کوچولوتم میگیری دم صورتت و میای اتاق ما  دم تخت مامان میگی مامان! چشمامو که باز میکنم بالشت را تحویلم میدی و این یعنی بزار کنار بالشت. بعدم دستاتو باز میکنی  یعنی بغلم کن و بزار...
11 مهر 1392

کیان این روزها

پسری مامان جون و خاله  دیروز از مسافرت مشهد برگشتند و تو کلی برای خاله ذوق کردی. البته این  دلیل نمیشه که بازم اسمشو درست بگیا. همچنان مانا صداش میکنی و وقتی حرص میخوره  غش غش بهش میخندی.   منکه فکر میکنم برات یک جور بازی شده که اسمشو مانا بگی اونم  غر بزنه! هرچی هم وعده بهت میده که اگه اسمم را درست بگی اینکار را میکنم و اونکار...فایده نداره که نداره....   کلی سوغاتی خوشمل هم گرفتی. وقتی خاله و مامان جون بهت دادند تند لباسهاتو شروع کردی به در آوردن تا یکی یکی بپوشیشون و امتحان کنی. عزیزمی که این اخلاقت به مامان مهسا رفته که هر چیز نوئی را زودی امتحان می کنی.   اینم سوغاتیات   ...
10 مهر 1392

کیان 25 ماهه شد!

پسر کوچولوی مامان امروز یعنی ٧ مهر ماه ١٣٩٢ تو ٢٥ ماهه شدی. در ٢٥ ماهگی ١٥ کیلو وزن داری و ٩٢سانتیمتر هم قدته. بین ٢٤ تا ٢٥ ماهگی نه قد کشیدی و نه وزن اضافه کردی که دکترت گفت هیچ اشکالی نداره. البته طبیعیه اگه هر ماه قد بکشی که تا ٢٠ سالگی دیگه از هیچ دری نمیتونی بیای تو!   -فعلا بیشتر از هر کار دیگه ای حرف زدنت با مزست و دل ادم را میبره. نمیتونی بگی ادامس فقط اداشو با دهنت در میاری و میای میگی " مامان  دایی؟" بگم اره چشمات برق میزنه و بگم نه میگی "بریم دد اقا بده" میگم باشه بریم چند دقیقه بعد با بلوز و شلوار و دو تا کفش زیر بغلت وایسادی جلومو میگی بریم!   میریم سوپر میری دم پیشخون و به اقا میگی " اقا می می دایی؟...
7 مهر 1392

عکس

این عادت همیشگیمه .بعضی روزها که هوس کنم همه عکسهاتو از روز تولدت نگاه میکنم تا برسم به جایی که هستی. انگار تمام خاطره هات برام زنده میشه و الان هم تو خوابیدی و منم عکسهاتو نگاه کردم و هوس کردم که بزارمشون اینجا:     این روز تولدت و اولین لحظه ای که من دیدمت   بقیه عکسها تو ادامه مطلبه      یکماهگی   دو ماهگی   سه ماهگی     ٤ ماهگی     ٥ ماهگی     ٦ ماهگی     ٧ ماهگی     ٨ ماهگی     ٩ ماهگی     ١٠ ماهگی     ١١ ...
1 مهر 1392