کیان و آشپزخونه مامان
پسری مامانی چشم ازت برداره تو آشپزخونه ای. عزیزم اخه جای بهتر و ایمن تر تو این خونه نیست که بری؟
اول مستقیم میرفتی سراغ فاضلاب کف اشپزخونه و دریچشو برمیداشتی که دستتو بکنی توش. مامانی هم روی دریچه را چسب پهن زد. حالا اول تند تند میری سراغش و یکم دست میزنی روش و وقتی می بینی بسته شده میری سراغ سطل آشغال و منتظر جیغ من و بابا میمونی. عاشق سطل آشغالی و می خوای دستتو بکنی توش و چیز برداری و البته بعضی وقتها هم وقتی داری اینطوری کیف مامان را میگردی:

یک چیزی پیدا میکنی و میبری میندازی توش! می گند پدر و مادر الگو بچه ها هستند و اگه کاری را جلوشون انجام میدید نباید توقع داشته باشید که انجام ندند. خب مامانی ما که نمیتونیم چیز تو سطل نندازیم چون تو داری الگو برداری میکنی که! تنها چاره اینه که یا سطل را بذاریم رو کابینت و یا هر دفعه توشو نگاه کنیم وسایلمون نباشه.
از سطل و دریچه فاضلاب که فارغ بشی میری سراغ بقیه آشپزخونه. اول رفتی سراغ گاز و به سختی تمام این گوگولیهای روی گیره های گاز را در اوردی. خب خوشت نمی اومد دیگه.

آخریشه. اینو در بیارم تمومه!

اینا چقدر با لباس من ست شده!

چطوری روشن میشه؟

این چیه توش؟ چرا میچرخه؟

هیچی نکید ببینم این کنده میشه!

من عاشق اینجام

اینو می خوام!

مامان برو کابینتت را مرتب کن.

اینطوری هم نگاه نکن. دلم می خواد این مدلی بشینم. صندلی خودمه!


کیان و آشپزخونه مامان
