کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

گردش یکروزه

1391/2/22 11:31
نویسنده : مهسا
659 بازدید
اشتراک گذاری

مامانی امروز روز تعطیل بود و با بابا مجید و دوستهای خانوادگیمون رفتیم بیرون، ایندفعه رفتیم به سمت جنوب اصفهان و منطقه سمیرم. رفتیم باغ سیب دوست بابا و تا عصر اونجا بودیم. شما هم پسر خوبی بودی. تا ظهر بیدار بودی و شیطونی میکردی، مامانی بهت هندونه داد که خیلی دوست داشتی، فکر کنم شکوفه هم دوست داشتی بخوری ولی مامانی نذاشت. مامان بد!

 وقتی می خواستیم ناهار بخوریم شما خوابیدی! خیلی وقت شناسی پسری. بعد از ظهر بیدار شدی و دوباره بازی و شیطونی. خیلی هم ناپرهیزی کردیم، مامان بهت شیرینی هم داد و تازه توی راه برگشت که بستنی خوردیم شما هم اولین بستنی قیفی زندگیتو خوردی. قول بده به مامان جون و خانم دکترت نگی، باشه؟ مادر جون اشکالی نداره چون اونم دوست داره تو همه چیز بخوری ولی بقیه را یادت باشه اگه می خوای مامان یواشکی بهت چیز بده نباید بهشون چیزی بگی.

توی راه برگشت بازم مثل دفعه پیش اذیت کردی و تقریباً از وقتی که هوا تاریک شد، چشماتو بستی و دهنتو باز کردی و گریه و جیغ تا وقتی که رسیدیم به شهر و چراغها روشن شد. دوباره شروع کردی به خنده و بازی. مامانی نمی دونم چرا از اتوبانهای خارج شهری وقتی که هوا تاریکه میترسی و جیغ میزنی. قول میدم دیگه حواسمو جمع کنم تا شب توی جاده نباشیم.

وقتی رسیدیم اصفهان رفتیم با مامان جون خداحافظی کردیم چون فردا صبح داره میره تهران و می خواست آخر شب تو رو ببینه تا دلش برات کمتر تنگ بشه.

عکسهای گردشت را میذارم تو ادامه مطلب چون زیادند و اینجا دیگه نی نی وبلاگ دعوامون میکنه.

 

خیلی معلوم نیست هدفت بو کردنه یا خوردن!

اینم کیان هندونه خور:

کیان و پارسا:

کیان و بابا

کیان در حال تعمیر کریر:

کیان عشق ماشین:

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مژی جون(مژگان)
25 اردیبهشت 91 4:28
خوش گذشت گردش؟؟؟ همیشه به گردش باشی عزیزم چه عکس هایی داری خیلی خوشگلی نوش جونت هندوونه........وانیا هم عاظق هندونس