کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

سلام برزیل

1392/4/4 9:56
نویسنده : مهسا
363 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم خیلی از اتفاقاتی که روزمره برای ما پیش میاد بعد از اینکه تو بزرگ بشی برات جالبه و شاید خنده دار. ادم همیشه دلش می خواد بدونه وقتی کوچولو بوده همه چیز چطوری بوده. این هفته اتفاقهای باحالی دور و برت افتاد و تو رو ذوق زده کرد. میدونم مفهوم هیچ کدوم را نفهمیدی ولی از شلوغیو جیغ و داد ادمها به وجد اومدی. اولش شنبه بعد از ظهر با مامان جون و خاله رفتیم مجتمع پارک گردش. ٢٥ خرداد بود و روز قبلش یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری انجام شده بود. وسط حیاط مجتمع بودیم که از تو خیابون صدای بوق و اهنگ و جیغ بلند شد و معلوم شد حسن روحانی با بیش از ٥٠ درصد ارا شده رئیس جمهور ما. همه ریخته بودند بیرون و جیغ و هورا. از ترس اینکه تو ترافیک بمونیم رفتیم ماشین را از پارکینگ برداشتیم که بریم سمت خونه که ......١١:٣٠ رسیدیم. ماشینها کیپ شده بودند و بیشتر چهارراهها را هم پلیس بسته بود و ....بعدا که بزرگ بشی از این صحنه ها بازم میبینی و میتونی تصور کنی اون شب چه اتفاقی افتاد. تو جلو تو بغل مامان جون بودی و هر ماشینی از کنارمون رد میشد که دستهاشون بیرون بود و ذوق میکردند تو هم دستتو میبردی بیرون و کلی جیغ میکشیدی و خوشحالی میکردی. داشتم فکر میکردم اگه رئیس جمهور جدیدمون مثل بیشتر رئیس جمهورها تا ٨ سال دیگه بمونه دفعه بعدی که عوض میشه تو یک پسر بچه ١٠ ساله ای. موهام سیخ شد از فکرش!

وقتی رسیدیم خونه بابا اومده بود. البته اونم تو ترافیک گیر کرده بود ولی زودتر از ما رسیده بود و تو یک عالمه به زبون کیانی براش تعریف کردی که چه اتفاقی افتاده.

سه شنبه این هفته هم از ظهر رفتی خونه مامان بزرگ و من تو خونه تنها بودم و داشتم به کارهای عقب موندم میرسیدم که بابا مجید اومد و گفت چرا تلویزیون خاموشه؟ منم گفتم چرا روشن باشه؟ اخه مامان مهسا اصلا تلویزیون نگاه نمیکنه و خیلی عادیه که خاموش باشه ولی بابا مجید گفت فوتباله. و تلویزیون را روشن کرد. فقط ٥ دقیقه از بازی مونده بود و ما رفتیم جام جهانی.......

اون موقع اصلا به همون روز و همون بازی فکر نمیکردم. یاد بازی ایران و استرالیا افتادم و خودم که یک دختر دبیرستانی بودم و اینکه کلاس ریاضی داشتیم و خانم توسلی دبیرمون اجازه داد بریم تو امفی تاتر مدرسه و فوتبال ببینیم ....یک عالمه خاطره برام زنده شد. اون شب هم نمیتونستم برم خونه. بابا مجید را هم دیدم و.....نمیدونم چرا اینها را اینجا نوشتم. ببخشید پسری.

مهم اینجاست که با بابا مجید اومدیم بریم که بیایم خونه مامان بزرگ دنبال تو. شلوغ بود ولی نه خیلی. ساعت ٨ رسیدیم بهت ولی فقط رسیدن به اونجا مهم نبدو. دیگه نمیتونستیم از کوچه بیایم بیرون.

یکم پیاده اومدیم تو خیابون و یک اقای مهربون که داشت ماشینش را پرچم میزد به شما پرچم داد و تو کلی ذوق کردی و پرچمت را تکون میدادی. ماشینها تیکه به تیکه می ایستادند و میرقصدند و تو هم بی نصیبشون نمیذاشتی. کلی براشون غر دادی و دست زدی. یک آقای فیلمبردار و عکاس هنم ازت عکس گرفت و کلی دوستت داشت.

هنوزم تا تو خیابون پرچم میبینی توضیح میدی که پرچم را تکون میدادی و نی نای هم کردی و من گاز گازت میکنم.

اینم چند تا عکس. ببخشید که اینقدر کیفیتش بده. ١١ شب و تو خیابون و پسر در حال رقص و موبایل تاچ و مامان ناشی.بعض این نمیشه.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مهدیس
2 آبان 92 12:51
به نظرت چند نفر تو دنیا پرچم ایرانا که میبینن یاد نانای نای میفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نباید تعدادشون زیاد باشه!