کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان و مهد کودک....

مهد کودک رفتن ما هم برای خودش قصه داره و خنده و گریه.... من تمام سعیمو میکنم که هر روز بری. ولی بعضی روزها که خسته ای و پنجشنبه ها بابا وساطت میکنه و مهد نمیری و میری خونه مامان بزرگا.  صبح که مامان مهسا از خواب بیدار میشه ظرف صبحانتو اماده میکنه. برنامه غذایی داری که مهد کودک داده و بعدا اسکن میکنم و برات میزارم که داشته باشی. صبحانت نون و پنیره که هر روز یکی از مغزها باید داخلش ریز شده باشه. کنار نون و پنیرت هم میوه پوست کنده و خرد شده. ظرف ناهارتم بران میزارم با یه قاشق کوچولو بعضی روزها گیخ خوابی و تو تختت لباست را میپوشونم و با بالش و پتو موشی میبرمت تو ماشین. به خوابت ادامه میدی تا دم مهد.   ...
25 مرداد 1393

وروجک قرتی مامان

کیان فسقلی موهات خیلی زود بلند میشه و چون یکم موج داره بهم ریخته میشه. بهت میگم پسری باید بریم موهاتو کوتاه کنیم. میخندی و ذوق میکنی و میگی مرغم بخوریم!!! عصر با همدیگه میریم پیاده مجتمع پارک و پیرایش کودک. یه عمو پرویز هست که شما مشتری ثابتشی و دوستت داره. خودشم یکم فشنه و از کارش لذت میبره و با عشق انجام میده و تو هم که بچه قرتی و چون پسر خوبی هم هستی و زیر دستش گریه نمیکنی و مودب میشینی و باهاش حرفم میزنی هر روز یه مدل قرتی بازی در میاره و نقش و نگارهای مختلف میندازه تو موهای تو...بعدم برات خوشگلش میکنه... این شما و عمو پرویز    اینم عمو پرویز در حال قرتی کردن موهای شما   بعد که خوشگل ش...
23 مرداد 1393

کیان و اسباب کشی

پسر مامان هنوز نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد و چی شد که تصمیم گرفتیم یه مدتی خونمون را جابجا کنیم. ولی هر طور فکر میکنم انگار تو باعث این جابجایی شدی. تو عاشق حیاط خونه بابابزرگ بودی و هر بار میرفتی باید با گریه و جیغ از حیاط می آوردیمت و یکروز هم تو خونمون به بابا مجید گفتی: بابا برو یه حیاط بخر بیار بزاریم به بالکن.  . خونمونم با وجود شیطنتها و بازیگوشیها و بهم ریختن های تو واقعا داشت برامون کوچیک میشد. برای همین وقتی بابا مجید پیشنهاد داد که بیا یه مدت بریم طبقه بالای بابا بزرگ بشینیم تا هم خونمون بزرگتر باشه و هم کیان حیاط داشته باشه، خوشم اومد و تصمیم گرفتیم که جابجا بشیم. البته تصمیمش تا عملش تفاوتش از زمین تا آسمون بود. دست تن...
15 مرداد 1393

کیان آشپزباشی

آشپزباشی اسمیه که خاله نوشین مهد روی شما گذاشته و علتشم بازی دخترونه اییه که میکنی. با کوسن و بالش خونه میسازی و دعوتمون میکنی بیایم خونت . مهمونت که شدیم برامون غذا میپزی و میگی بخور این یازانیاست...بخور این نوشابست...بوف سفید بخور و ...اینطوری کلی برامون آشپزی میکنی. و ما میخوریم.  در واقعیت هم عاشق آشپزی هستی و غافل بشم نمک و آب و شکر و همه چیز را با هم قاطی میکنی. ولی منم از این عشقت به آشپزی استفاده میکنم و وقتایی که شروع میکنی به خرابکاری میبرمت تو آشپزخونه به آشپزی. آشپزی با بابا مجیدم دوست داری. بزار اعتراف کنم که بابا مجید حوصلش خیلی بیشتر از منه و دیرتر عصبانی میشه. منم بهش حسودیم میشه ها.    آشپزباشی با ...
1 مرداد 1393

روزهای نه خیلی خوب

پسر مامان خواستم بنویسم روزهای بد ولی دیدم همیشه میتونه خیلی بدتر هم باشه. برای همین نوشتم نه خیلی خوب. همه ادمها دلشون می خواد روزهای زندگیشون خوب و قشنگ باشه بدون بیماری و مشکل. ولی این محاله. شاید اگه روزهای بد نباشه ما قدر روزهای خوبمون را نمیدونیم. یه روز صبح از خواب بیدار شدی و بدون مقدمه گفتی مامان پام درد میکنه و گریه کردی. گریه ای از روی درد. فکر کردم شب بد خوابیدی یا تکون بد به پاهات دادی. گفتم بهت کیف اب گرم برات میذارم و خوب میشی. اولین بار بود از کیف آب گرمت استفاده میکردم و تو هم که همیشه ذوق چیزها و وسایل جدید را داری کلی باهاش کیف کردی. از خودت جداش نمیکردی و باهاش بازی میکردی. در همه شرایط و کارها باید میذاشتی روی پاهات.....
31 تير 1393

پسر یک متری من!

پسر کوچولوی مامان نمیدونم چرا ولی برام مهم بود که کی یک متری میشی. از خیلی وقت پیش و از وقتی که 90 سانتی را رد کردی دائما قدت را اندازه میگرفتم تا ببینم چه موقع به یک متری میرسی. بابا مجید برای اینکه اذیتم کنه میگفت یه روز اندازش میگیری و شده یک متر و نیم سانت و دیگه نمیتونی کاریش بکنی! یک متریش از دستت رفته!  ولی اینطوری نشد  شما الان یک پسر کوچولوی 34 ماه و 15 روزه و یک متری هستی  این یعنی از روز تولدت 46 سانتیمتر قد کشیدی. افرین پسر مامان! البته یک متر شدن هیچ خاصیتی نداره. فقط طبق قوانین بین المللی شنا تو از این تاریخ میتونی وارد استخر بشی! چون شرط قد داره البته این شامل استخرهای استاندارد کودکه و هیچ ربطی هم به...
29 تير 1393

شبهای بی پوشک

کیان تو خیلی خیلی پسر خوبی هستی مامان و تو هیچ کدوم از مراحل گرفتن اذیت نکردی. با اینکه من فکر میکنم از موقع تولد یکی از فکرهای دائمی و سخت مامانها گرفتن از شیر خودشون و پوشک و شیشه و کلا پروسه های گرفتنه...ولی تو بهترین بودی عزیزم. البته من خیلی خونسرد بودم به کسی نگو. مامان منیژه روزی نبود که بابت هر کدوم از اینا بهم غر نزنه ولی نمیدونم چرا حسم اینه که باید به شما فسقلیها اعتماد کرد. هر چیزی وقت خودش اتفاق می افته. البته شایدم چون تو بچه حساسی هستی من میزارم تا همه چیز خودش اتفاق بیفته. اوایل ده ماهگیت بود که خودت دیگه سینه مامان مهسا را نخواستی. منم دیگه اذیتت نکردم. دو سالگیت که شد در کمال ناباوری من تو چند روز بی پوشک شدی و فقط برای شبه...
12 تير 1393