آش دندونی

کیان عزیزم بالاخره مامانی آش دندونی شما را پخت. میدونی عزیزم درست یک هفته قبل از اینکه بریم مسافرت شما اولین دندونت را در آوردی و مامان وقت نکرد برات آش بپزه قبل از رفتن دو تا دیگه از دندونات هم نیش زد و توی مسافرت هم ٤ تای دیگه در اومد و ما با ٦ تا مروارید کوچولو و خوشگل برگشتیم که مامان و بابا مریض شدند وبالاخره مامانی ٢٤ خرداد همت کرد و آش برات پخت. ولی بدون که برای مامان مهسا که تا حالا آش درست نکرده بود کار راحتی نبود.خیلی حرص خوردم تا بالاخره درست شد.

مامانی عکس خیلی خوب با اش دندونی هات نداری چون اگه یک لحظه ولت میکردیم دستتو میکردی تو همه اشها. اصلاً هم مزشو دوست نداشتی و فقط یک قاشق به زور حاضر شدی بخوری. راستشو بخوای مامانی هم زیاد حبوبات دوست نداره و برای همین خیلی اش دندونی نخورد.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آش دندونی
