کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین شب جدایی

1391/3/19 15:22
نویسنده : مهسا
588 بازدید
اشتراک گذاری

کیان عزیزم. دیشب بعد از ٩ ماه و ١٠ روز که از اومدن تو به این دنیا میگذره برای اولین بار، شب پیش مامان مهسا نبودی. یک عالمه دلم برات تنگ شد.البته مامانی شب تا صبح بیدار بود و نخوابید ولی تو کوچولو راحت و خوب پیش مامان جون خوابیده بودی.

عزیزم وقتی از مسافرت برگشتیم مامان جون و خاله مهدیس مریضی خیلی بدی گرفتند ولی فکر میکردند که مسمومیت غذایی دارند و برای همین ما مواظب خودمون نبودیم و رفتیم خونشون ولی از دیروز ظهر حال مامان مهسا هم بد شد و فهمیدیم که بیماری مامان جون اینا ویروسی بوده و واگیر هم داشته! اول حال مامان مهسا بد شد و وقتی به بابا مجید زنگ زدکه ببردش دکتر فهمید که بابایی هم مریضه. مامان جون هم که میدونست چه مریضی بدی من و بابا گرفتیم شما را از بعداز ظهر برد خونه خودشون. مامانی از درد شب تاصبح نخوابید ولی همش داشت به تو فکر میکرد.

 

٢٤ ساعت خیلی بدی بود پسرم. مدتها بود به این بدی مریض نشده بودم، تازه دلم هم برای تو یک عالمه تنگ شده بود ولی چکار میتونستم بکنم. حتی نمی تونستم روی پاهام بایستم چه برسه که باتو بازی کنم.

امروز صبح بابا مجید نرفت سرکار و وقتی برای تو لباس آورد خونه مامان جون اصلاً به بابایی محل نذاشته بودی و باهاش قهر کرده بودی. من شنیده بودم که نی نیها با مامان و باباهاشون قهر میکنند ولی فکر میکردم مال گوگولیهای بزرگتر از تو باشه ولی ظاهراً اینطور نیست و تو هم همه چیز را دیگه می فهمی. با بابا قهر بودی و اصلاً بهش نخندیده بودی حتی نگاهشم نکرده بودی و کلی غصه بهش داده بودی.

بعد از ظهر مامان جون بهم زنگ زد و گفت که تو دیگه شیشه نمیگیری و می می مامان را می خوای و داری گریه میکنی و بهونه میگیری.مامان مهسا هم تندی اومد پیشت ولی ظاهراً قهرت ادامه دار بود و به مامان هم محل نذاشتی تازه پشتتو کردی به من و شروع کردی با مامان جون بازی کردن ولی وقتی اومدم بغلت کردم یک عالمه تو دلم گریه کردی. مامان نمیگی دل مامانم آتیش میگیره. فدای اون چشمهای کوچولو و مشکیت برم که اشکات راه افتاد و بعد اومدی دل مامان می می خوردی و خوابیدی. دیگه دلم نیومد ازت جدا باشم با اینکه هنوز حالم بد بود ولی موندم و وقتی بیدار شدی آوردمت خونه.

اول بابا مجید خوب شد و دو روز بعد هم مامان مهسا ولی یک درد همیشگی برای مامان مهسا موند. اولین شب جدایی از تو، قهر تو با مامان و اینکه از اون روز دیگه حاضر نیستی می می مامان را بخوری. همیشه صبحها که از خواب بیدار می شدی مامانی می اومدو بهت شیر میداد ولی نمیدونم چرا از اون روز که ٢٤ ساعت مامان نبود و مجبور شدی از شیشه شیر بخوری دیگه می می مامان را نمیگیری. یعنی هنوزم قهری؟؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سروناز (مامان نی نی)
28 خرداد 91 12:34
ایشالله همیشه در کنار هم خوشحال و سلامت باشید نی نی خیلی نازی داری خدا بهت ببخشدش ایشالله همیشه سایه شما و پدرش روی سرش باشه