کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

گردش یک روزه

1391/2/7 11:20
نویسنده : مهسا
760 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز مامان دوباره بهار شده و همه جا سبز و قشنگ و تفریحهای یکروزه خیلی خیلی لذت بخشه. مخصوصاً که امسال تو عزیز مامان هم همراهمونی.

عزیزم ٤ شنبه تعطیل بود و با دوستهای خانوادگیمون رفتیم سمت غرب اصفهان و منطقه فریدون شهر. بابا مجید برامون اونجا ویلا گرفته بود ولی راستشو بخوای کلاً دو ساعت هم توی ویلا نموندیم و ترجیح دادیم توی طبیعت بکر روزمونا سر کنیم.

عکسهای خوبی ازت ندارم چون جاهای خوشگلش مثل دشت لاله های واژگون شما لالا بودید تو ماشین و دلمون نیومد که بیدارت کنیم. کلاً نمیدونم چرا ولی فکر کنم به خاطر هوای خنک و تمیزی که بود تو بیشتر روز را خواب بودی. بیدار میشدی نیم ساعت بازی میکردی و دوباره می خوابیدی. فکر کنم هیچ روزی توی زندگیت حتی وقتی که چند روزه بودی اینقدر لالا نکرده بودی.

این عکس من و شماست. فکر نکنی کوه نورد شدیم با هم رفتیم اون بالا و بابا مجیدو گذاشتیم پایینا! عزیزم اینجا آبشار پونه زاره و برعکس همه کوهها اولش اون بالاست. من و تو هم نشستیم روی یک تخته سنگ نزدیک ماشین و بابا و دوستامون با هم رفتند پایین پیش آبشار.

اینم شما و پارسا موقع نهار که فقط نیم ساعت بیدار بودی و داشتی با عشق لیوان می خوردی.

اینم من و بابایی وسط لاله های خوشگل. حیف که خواب بودی مامانی. خیلی زیبا بود دشت سر سبز و پر از گلهای قرمز و پشت سر کوه پر از برف. بابا مجید با پارسا و بابای پارسا برف بازی هم کردند. کی باور میکنه.  اردیبهشت و برف.

تو راه برگشت یکم اذیتمون کردی.البته حق داشتی کل روز را خوابیده بودی و سرحال بیدار شده بودی ولی چون شب بود بیرون از ماشین چیزی نمی دیدی و نق میزدی که پیاده شیم. کلاً ولی روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت تو عزیز دلم هم یکم هوای تمیز و پاک نفس کشیدی.

 

niniweblog.com

پسری جمعه هم آماده شده بودیم که بریم خونه مادر جون که شما را دادم به بابا مجید و داشتم آخرین وسایلی که لازم داشتی را بر میداشتم. اومدم دم در و دیدم بابایی داره کفشهاشو می پوشه و شما هم بغلش نیستی. میدونی کجا بودی؟

بله! بابا شما را گذاشته بود روی جا کفشی و داشت با خیال راحت کفشهاشو می پوشید. تو هم که خوشحال رفته بودی سراغ شمع و جا شمعی و اینا که می بینی....

عکسهای خونه مادر جون را میذارم تو ادامه مطلب

تو پسری با کفشهای همیشه بازی مامان.من هنوز نمی دونم چرا دوست داری بند کفشهاتو باز کنی:

اینم شب که برگشتیم خونه و چون مامان برای اولین بار از این ساکت استفاده کرده برات جالب بود و کلی باهاش بازی کردی و خوردیش و بعد هم همه وسایل توی ساک را ریختی بیرون. مامان هم نشوندت توی ساک و ازت عکس گرفت. تو هم داری سعی میکنی جا پوشکی که به ته ساک چسبیده را جدا کنی و اهمیتی به من نمیدی:

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)