کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین عروسی

1390/11/22 9:04
نویسنده : مهسا
1,758 بازدید
اشتراک گذاری

پسری دیشب شما اولین عروسی واقعی زندگیتو رفتی . اخه وقتی توی دل مامان بودی هم دو بار عروسی رفتیم ولی این دفعه دیگه خیلی واقعی بود. لباس خوشمل پوشیدی و پاپیون قرمزی هم که خاله مهدیس برات خریده بود را زدی و با بابا مجید رفتیم. عروسی تو هتل عالی قاپو بود و شما یکم اولش غریبی کردی ولی فقط تا حد لب ورچیدن و بعد خوب شدی.

کیان

عزیزم ببین چقدر خوش تیپ شدی. دلیل مات بودن عکست هم اینه که تو اینقدر تکون می خوری و یا شاید درستش اینه که وول میخوری که هیچ سیستم ضد لرزشی جوابگوش نمی شه و عکسها اینطوری میشه. با اینکه تازه بیدار شده بودی که رفتیم ولی خیلی زود خوابت گرفت و خوابیدی. امروز اولین باری بود که به جای کریر شما را باکالسکه بردیم بیرون. کالسکه ات مبارک عزیزم!

وقتی مراسم تمام شد رفتیم عروس کشون و بابایی یک عالمه ویراژ داد و بوق زد و تو هم دست و پا میزدی و از این همه هیجان ذوق زده شده بودی. مامان جون هم عقب ماشین بابایی را قسم میداد که تند نره! بعد هم رفتیم خونه عروس خانم و شما بغل خاله مهدیس رقصیدی که فیلمهاش هست.

niniweblog.com

پسری دیروز صبح هم با بابا مجید بردیمت حمام و وقتی از حمام اومدیم شما طبق عادت می می خوردی و داشتی توی تخت مامان با خودت بازی میکردی و منم داشتم ناهار درست میکردم. بابا مجید هم می خواست با دوستش بره کوه که دیدم شما را از تو اتاق بغل کرده و اورده توی هال تا بذارتت توی صندلی غذات تا تلویزیون نگاه کنی. گفتم بهش که تو معمولاً اینموقع میخوابی ولی گوش نداد گذاشتت و رفت ولی هنوز به 5 دقیقه نرسیده بود که تو این شکلی شدی.

این اولین خواب نشسته تو بود. تقریباً یک ساعت هم طول کشید و وقتی بیدار شدی بدون اینکه به روی خودت بیاری به تلویزیون دیدنت ادامه دادی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)