خداحافظی با شیشه
زندگی خیلی عجیبه مامانی. یاد روزهایی افتادم که در به در دنبال راه حلی بودم تا تو رضایت بدی شیشه بگیری. پستونک که نخوردی و شیشه هم نمیگرفتی. یک ثانیه و بعد هم تف...اخرش شیشه های نابی طرح سینه مادر به دادم رسید و رضایت دادی...کم کم خوشت اومد و شیشت شد جانشین می می مامان.
اولش شیر خشک بود و اب میوه تا دو سالگی و بعد جاشو داد به شیر پاستوریزه و ابمیوه و چایی و کلا هرچی نوشیدنی هست. خیلی شیشتو دوست داشتی و من همیشه تصور میکردم گرفتنش غیر ممکنه. مامان منیزه که اصرار داشت از دو سالگی بگیرم ولی دلم نمی اومد. البته دکترتم یکم کوتاه میاومد و گفت نگیر الان. همین حجم شیری که روزانه میخوره براش خوبه. البته پسر خوبی بودی و فقط برای خواب شب و خواب ظهر شیشه میخواستی. یعنی درست ترش اینه که فقط برای خواب شیشه میخواستی. منم گذاشتم بخوری. گرچه مامان منیژه متهمم میکرد که مامان تنبلی هستم و شیشه شما را نمیگیرم.
کم کم غذا خوردنت بد و بدتر شد و دیگه دیدم داری همش خودتو با شیر سیر میکنی. از اونطرف هم تقریبا برات شده بود یه جور بازی و حس میکردم وابستگیت به شدت بهش کم شده. خیلی وقتها هم بدون شیشه میخوابیدی. منم تصمیم گرفتن تعطیلات 22 بهمن که سه روز تعطیل بود شیشتو بگیرم. همین کارم کردم. به مامان منیژه و مامان شمسی گفتیم شیشه هاشونا جمع کنند و خودمم بهت گفتم شیشه هاتو دیگه بزرگ شدی و دادم آشغالوندی ( نمیدونم چرا به ماشین حمل زباله میگی آشغالوندی) برد. شب اول یکم غر زدی و نق که برو بیار و ...منم گفتم نمیشه دیگه برده. گفتی پس نازم کن بخوابم. نازت کردم و خوابیدی....روزهای بعدم فقط شب موقع خواب یکم غر زدی که گفتم نیست و خیلی منطقی قبول کردی. شب فقط تو خواب یکبار بلند شدی و گفتی مامان مخسا...گفتم جانم..گفتی دیگه به آقا آشغالوندی پول نده(منظورت ماهانشون بود که بابا میداد) گفتم چرا مامان؟ گفتی شیشه منو برده....گفتم باشه دیگه نمیدم..خوابیدی و دیگه هیچ وقت نگفتی شیشه میخوام.
روز شنبه که رفتی مهد و بعدش خونه مامان منیژه. به مامان منیژه ظهر گفته بودی مامان منیژه آشغالوندی شیشه خونه شما را هم برده؟ مامان هم گفته بود آره مال منم برده. گفته بودی باشه تو هم دیگه بهش پول نده....و خوابیده بودی.
بعد شروع کردی با نی چیز خوردن. نوک نی ها را میجویدی یه حالتی مثل مکیدن سر شیشه و من دلم برات ضعف میرفت. میز بار برای خودت درست کرده بودی. یه بطری دوغ...یه شیشه ماشعیر....یه لیوان آب و تو هر کدوم یه نی....میرفتی و میاومدی از سر نیهات میخوردی....یک هفته ای این نی بازی طول کشید تا بعد دیگه سرشونا نمیجویدی و عادی میخوردی.
و دیگه هیچ وقت در مورد شیشت حرف نزدی..حتی یکبار....مردی هستی برای خودت..آفرین پسرم.
من دو تا اولین شیشه هاتو برات نگه میدارم تو همون صندوقچه خاطرات....تا وقتی بزرگ شدی ببینیشون. بقیشونم هنوز تو آشپزخونه تو کمده و من هی یادم میره بندازمشون دور...


خداحافظی با شیشه
