کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

برای کیان عزیزم

تولد کیان

1391/6/16 10:37
نویسنده : مهسا
1,074 بازدید
اشتراک گذاری

 

کیان عزیزم. صبح روز دوشنبه ٧ شهریور ساعت ٥:٣٠ صبح من و بابایی همراه مامان جون و خاله مهدیس به کلینیک خانواده بهارستان رفتیم. هوا کاملاً تاریک بود عزیزم این از معایب دکتر سحر خیز داشتنه! وقتی رسیدیم بیمارستان برای مامان پرونده تشکیل دادند و یک عالمه امضا و اثر انگشت گرفتند که معنی کلی همش این بود که اگه هر بلایی توی اتاق عمل سر من و تو اومد به خودمون مربوطه و نه هیچ کس دیگه.

فکر نکنی من مامان سوسولی بودم و برای راحتی کار تصمیم گرفتم تو را با عمل سزارین به دنیا بیارم و لذت زایمان طبیعی را از خودم دریغ کنما. نه عزیزم من همه کلاسهای زایمان طبیعی را هم رفتم ولی خانم دکتر گفتند که شما زیادی توی دل مامان پرخوری کردی و تپل مپل شدی و نمیتونی طبیعی به دنیا بیای.

 از ساعت ٦ تا ٧:٣٠ من توی یک اتاق آروم روی تخت دراز کشیده بودم و ماماهای بیمارستان بهم سرم وصل میکردند و قلب شما را چک میکردند تا خانم دکتر بیاد. ساعت ٧:٣٠ از اتاق عمل زنگ زدند که خانم دکتر آمادست. مامانیو بردند طبقه دوم که اتاق عمل بود. خانم دکتر توی راهرو ایستاده بود و منتظر آماده شدن اتاق عمل بودم منم رفتم پیشش و با هم حرف زدیم و خندیدیم. و دوتایی رفتیم سمت اتاق عمل. یک اتاق کوچولو و با مزه بود اصلاً هم ترسناک نبود من روی تخت خوابیدم و دکتر بیهوشی اومد سراغم و وزنمو پرسید و من داشتم غر میزدم که اینجام دست از سر وزن من بر نمیدارید که دیگه هیچی نفهمیدم.

 وقتی چشمامو باز کزدم ساعت روبروم ٩:٣٠ بود. سرمو بلند کردم و دیدم دکتر بیهوشی نشسته داره پرونده هاشو می نویسه. ستون فقراتم خیلی درد میکرد. یک خانم پرستار از کنارم رد شد و ازش اجازه گرفتم که بچرخم ولی دعوام کرد و گفت بخیه هات کشیده میشه همینطور بمون. حوصلم سررفته بود و با همه حرف زدم .هی پرسیدم تو رو دیدن یا نه و اونام هی می گفتن آره. نی نی را بردن بخش نوزادان.

 تا ساعت ١٠ تو ریکاوری موندم آخه روز قبل چون ٦/٦ بوده ٢٠ نفر زایمان کرده بودن وتا مرخص نمی شدند ما را تو بخش نمی بردند. اولین کسی که رفت تو بخش من بودم از راهرو که رفتیم بیرون مامان جون اومد بالای سرم و بوسیدم . پرسیدم نی نی خوبه؟ خندید وگفت آره مامان رستم زاییدی؟ خانم دکتر گفته ٣٠٠/٤ وزنشه. خندیدم و بعدش مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه و بابا مجیدم دیدم. بابا مجید پیشونیمو بوس کرد و خندید. با آسانسور بردنم به اتاق ١٨ و فقط به مامان جون اجازه دادند بیاد تو اتاق.

 تو رو ساعت ١١ اوردند. داشتم دق میکردم ولی چون شما تپولی بودی برای اطمینان نگهت داشته بودند تا ازت تست قند بگیرند و مطمئن بشن که دیابت نداری که خدا را شکر سالم بودی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)