کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

برای کیان عزیزم

کیان خونه ما

پسری هر طرف خونه را که نگاه کنی یا یکی از اسباب بازیهای تو هست یا یکی از وسیله خونه هایی که دوست داشتی و با خودت اوردی. کلا بعضی وقتها به خونه که نگاه میکنم باورم نمیشه این همون خونه دو سال پیش منه. بیشتر الان شبیه سرزمین عجایبه تا خونه. تازه بابا مجید می خواست برات سرسره هم بخره که مامان جدی جدی قاطی کرد. میدونم دو روز دیگه جوجه و مئو  و جوجه اردک هم اضافه میشه. تنها چیزی که باعث میشه از این خونه بهم ریخته و شلوغ لذت ببرم توئی و فکر اینکه کیان دیگه هیچ وقت 22 ماهه نمیشه و برای همین بی خیال میشم و منم میام باهات بازی.البته زمین بازی هم میریم. با خنده میریم تو و با غر و گریه برمیگردیم. بیا کنار بچه. وسط خیابون وایسادی؟ &n...
3 تير 1392

کیان تابستون و آب بازی

پسری خیلی آب بازی دوست داره و حالا یاد گرفتی که انگشتتو بگیری سر شلنگ و اب بپاشه و کلی ذوق کنی، میریم خونه مامان بزرگ و میری تو حیاط و اخرش هم باید با گریه و زاری بیاریمت تو. کسی هم جرات نمیکنه بیاد تو حیاط که دنبالمون میکنی و آب بهمون میپاشی. بزار یکم هوا گرمتر بشه. قراره بابا بزرگ حوض را برات آب کنه و بری آب بازی.   چشماتو ببین! داری دنبال مئو روی دیوار میگردی.         ...
2 تير 1392

کیان و پارسا

پسر گلم، پارسا تنها دوست توئه و خیلی هم دوستش داری. روزهایی که قراره ببینیمش از صبح بهت میگم میریم پیش پارسا و وقتی ازت میپرسم کیان کجا میری میگی پادا. عزیزم هر وقت تو و پارسا را میبینم لذت میبرم و دلم می خواد با همین اختلاف سنی که با همدیگه دارید منم یک نی نی دیگه داشته باشم.پارسا سه سال و نیم از تو بزرگتره.البته از فرداش که دوباره تو شیطنت هاتو شروع میکنی پشیمون میشم و شعار تک فرزندی میدم! پارسا خیلی مهربونه و مثل یک برادر بزرگتر هوای تو رو داره و میاد به من خبر میده. عزیزم این هفته که رفته بودیم باغشون اومد به من گفت خاله کیان عوض داره. مردم از بامزگی هاش. برات عکسهای باغ را میزارم ببین چه اتیشی سوزوندیک پارسا سوار موتور میشد و تو...
1 تير 1392

کیان و باغ اناری

عزیزم تو تعطیلات خرداد یکروز تصمیم گرفتیم با بابا مجید که بریم باغ اناری تا تو حسابی شیطونی کنی و اتیش بسوزونی. تو هم ناامیدمون نکردی: من عاشق رنگ گل انارم. تو هم دوست داری؟ از راه نرسیده رفتی از تو انباری جارو پیدا کردی و ... بعدم رفتی سراغ آب بازی برای اولین بار هم هندونه شتری خوردی. خیلی خوشت اومد. امیدوارم توقع نداشته باشی که تو خونه هم این شکلی بخوری     بقیه عکسها را میذارم تو ادامه مطلب     هر کس ندونه فکر میکنه داری لواشک میخوری با این قیافه   اینجا از بس شیطونی کردی بابا مجید یک ظرف آب ریخت رو سرت! باورت نمیشد نه؟       ...
30 خرداد 1392

کیان خواب

عزیزم میدونی که  خوابت کمه. نه ببخشید خیلی کمه . روزی که به دنیا اومدی همه نی نی هایی که می اوردند بالا لالا بودند ولی تو بیدار بیدار. وقتی تو دل مامانی هم بودی همش بیدار بودی و لگد و اینا...یادت میاد....شبها التماست میکردم مامانی خواهش میکنم بخواب دارم از خواب میمیرم تا تو لگد میزنی خوابم نمیبره...صبحها هم ٦ صبح با لگد بیدارم میکردی..... این عکس را خیلی دوست دارم چون منو یاد دوران بارداریم می اندازه. الان یعنی در ٢٢ ماهگی اینطوری می خوابی. شبها ساعت ١٢:٣٠ اونم به شرطی که مامان و بابا هم بخوابند و هیچ چراغی هم روشن نباشه یعنی دیگه هیچ روزنه امیدی نداشته باشی. یکبار هم ساعت ٥ بیدار میشی و بعدش ساعت ٨ دیگه بیدار باش کامله و اگه ش...
29 خرداد 1392

پیشو بازی

کیان عزیزم تو خیلی حیوونها را دوست داری و البته واقعیت اینه که تمام بچه ها وقتی به دنیا می یاند و بزرگ میشند حیوونها را دوست دارند و رفتار و عکس العمل بقیه میتونه این دوستی را به نفرت تبدیل کنه و یا ادامه دارش کنه. البته بعضیها هم از حیوننها میترسند. بیچاره ها. هیچ ازاری ندارند ولی خیلیها اذیتشون می کنند. من و بابایی سعی میکنیم به تو یاد بدیم که همشون را دوست داشته باشی و بهشون کمک کنی. البته در مورد سوسک من نظری ندارم. فکر نکنم نیازی باشه خیلی باهاش مهربون باشی. چند روز پیش با هم رفته بودیم پارک مثل همیشه تاب تاب که یکدفعه یک هاپوی سفید و مشکی اومد کنار زمین بازی. تو کلی ذوق کردی که هاپ هاپ ولی خانمی که روی تاب بغلیمون داشت پسرش را تاب م...
29 خرداد 1392

اخ جون هوا داره گرم میشه.

مامانی همیشه عاشق پاییز و زمستون بوده و هست ولی از وقتی تو بدنیا اومدی ترجیح میده که تابستون باشه. از بس تو زمستونا باید نگران این باشم که لباس گرم بهت بپوشونم و هیچ وقت نمی فهمم سردته یا نه. تازه حجم لباسهای زمستونه هم زیاد و میشی یک توپ قلقلی بزرگ و سنگین. راضی کردن تو برای پوشیدن همه اون لباسها هم کار سختیه ولی تابستون...هورا یک تی شرت و یک شلوارک و یک کفش. تا گرمت بشه هم عرق میکنی و من می فهمم. که البته بیشتر وقتها گرمته. خیلی برام جالبه . باور کن از وقتی تو یعنی نی نی مشترک من و بابایی به دنیا اومدی من هزار باره به عظمت خدا پی بردم. در تمام دوران بارداریم که روزی هزاربار یاد خدا می افتادم و اینکه چطور این اتفاقا داره تو بدنم می افته...
28 خرداد 1392

کیان و چرخش

پسرم دقیقا یادمه روزی که برای چکاپ ١٣ ماهگی رفتیم دکتر، بابا مجید قرار بود بیاد دنبالمون و دیر کرد و من و تو مجبور شدیم یکم تو خیابون منتظرش بمونیم. دیدم یکی از مغازه ها از این چرخهای دستی داره و یادم افتاد که خاله مهدیس وقتی کوچولو بود یکیشو داشت که وقتی راهش میبرد بالهای پروانه باز و بسته میشد و خیلی هم دوستش داشت. تو هم تازه راه افتاده بودی و گفتم شاید دوست داشته باشی. یکیشو خریدم ٢٥٠٠ تومن. فکر کنم ارزونترین اسباب بازی که تا حالا داشتی ولی.... اینقدر عاشقش شدی که از همون خیابون شروع کردی باهاش راه رفتن و ادامه داشت تا خونه. بابا مجید هم از ذوق اینکه تو اینقدر اسباب بازیتون دوست داشتی اومد باهات بازی کنه. ولی چون این وسیله ها برای نی نی...
15 خرداد 1392

گل پسر قند عسل

رفتی تا آسمون پسر؟ فکر کردی می خوام تعریفتو بکنم؟ اشتباه کردی مامان . اومدم یکم از خرابکاریهات بگم که بعدا یادم نره. خودتم بدونی چه ها که به روز مامان مهسا نیاوردی. البته چون خیلی دوستت دارم از خوبیهاتم مینویسم. یادته عاشق جعبه لاکهای مامان بودی؟ یادته میزدیشون بهم و صدا میداد کلی می خندیدی. دیگه تمام شد پسری. شما گل پسر مامان دیگه یاد گرفتی در لاک را باز کنی و خیلی هم لاک زدن را دوست داری. از اونجایی که مامان مهسا بدون هیچ دلیل خاصی همیشه از پسر بچه هایی که لاک میزدند خوشش نمی اومد برات لاک نمیزنه ولی این دلیل نمیشه که بابا و مامان جون هم نزنند. عاشق اینم که خیلی مودب و اروم میشینی تا برات لاک بزنند. بعد هم پاهاتو تکون میدی تا خشک بشند ...
10 خرداد 1392