حمام های سخت
پسر عزیزم ١٠ ماهگیت تمام شد و کارهات داره بزرگونه تر میشه و شیطونیهاتم شیرین تر. دیروز بردمت حمام و داشتم به روزهای اولی که بدنیا اومده بودی و با مامان جون میبردمت حمام فکر میکردم. چقدر دلهره آور بود یک نی نی کوچولو که با چشمهای سیاهش فقط نگاهت میکنه و تو هیچی ازش نمیدونی را بشوری و نگران باشی که مشکلی براش پیش نیاد. چقدر روزی که برای اولین بار خودم تنهایی بردمت حمام خوشحال بودم. احساس مادریم داشت کامل میشد و فکر میکردم که خودم میتونم. چه مراسمی داشت حمام رفتنت. قبل حمام با روغن ماسازت میدادم، توی حمام می خوابیدی توی وانت و من با حوصله اول سرتو می شستم و بعد دونه دونه اجزائ تنت را با دقت. از حمام که می اوردمت بیرون لوسیون بدن بهت میزدم و لباس خوشملی می پوشیدی و زود لالا میکردی. بلند ترین لالاهای روزانتو بعد از حمام میرفتی و من از این آرامش لذت میبردم و حالا......
بازم دو نفره میریم ولی از ماساژ و روغن قبل از حمام خبری نیست چون معمولاً وقتی میریم حمام که تو پشت در حمام نشستی و داری گریه میکنی که درو باز کنی و مهلت نمیدی که مامان حتی وانتو آب کنه. خودتو تندی میرسونی وسط حمام و مامانه که داره از ترس میمیره که سر نخوری. توی وانت دیگه خوابیدن که هیچی حتی نمی شینی. حالا یک دنیا چیزهای جذاب تر از عروسکهای حمامت داری که باهاشون بازی کنی....همه شامپوهای توی حمام، دوش ، دریچه فاضلاب، توالت فرنگی، دمپایی حمام و همه چیز. یک مشکل بزرگ هم داریم و اینکه چرا نمیشه آبو گرفت. دیگه با حوصله نمی شورمت. با یک دستم گرفتمت که نیوفتی و با یک دست دیگه تندی میشورمت قبل از اینکه خودتو به حوله هات برسونی. از حمام میایم بیرون...دیگه از لوسیون بدن هم خبری نیست. خیلی زرنگ باشم و فرز بتونم قبل از اینکه راه بیوفتی و بری پوشکتو ببندم. دیگه خواب بعد از حمام هم نداریم. حمام سرحالت میاره و میری دنبال شیطونیهات و منم میشینم و به روزهای اولی که حمام میرفتیم فکر میکنم.............





حمام های سخت
